تازيان و تتر ها و مغول های ايرانی

بخش دوم

 

امیر سپهر

 

نخستين پاره: امروز کجا ايستاده ايم ؟

دومين پاره: جداسازی «مسئول جنايت» از «فرد جانی»

آخرين پاره و برآيند سخن: تازيان و مغول های امروزی ما

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چگونه يک آخوند پيشين «احمد قابل» به درستی و دقيقآ«نقش» قانون شکنان و ظالمان را از«مسئولان» قانون شکنی ها و ظلم ها تميز می دهد و روشنفکر فکلی در آن وا می ماند ...

حال وحشی ترين سرکردگان مغولان، بی فرهنگ ترين خـِزر ها و غُـز ها و گورکانيان... بخشی از خود ايرانيان هستند... امروز رضا براهنی و خانبابا تهرانی چنگيزخان و تيمور و علی اصغر حاج سيد جوادی و خامنه ای و خاتمی... سعد ابن ابی وقاص و یزید ابن مهلب و عمر ابن خطاب و علی ابن ابيطالب هستند ...

آيا شما تا کنون در جايی شنيده و يا خوانده ايد که يک کمونيست ايرانی وصيّت کرده باشد که پس از مرگ اش، جسد وی در ايران به خاک سپرده شود؟ ... واپسين آرزوی سادات و مواليان آنها هم دفن شدن در زير پای اعراب مدفون در نجف و سامرا و کاظمين يا دستکم در امام زاده ای در ايران و زير پای يک تازی يا تازی تبار بظاهر ايرانی گشته است...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 امروز کجا ايستاده ايم؟

چنانچه ما براستی خواهان برونرفت از اين گنداب جمهوری پر از کثافات و ميکرب های کشنده هستيم، آنچه بيش از هر چيزی که بايد انجام دهيم اين است که نخست اصلآ از اين خواب گران برخيزيم و بخود آييم. اين رويا را رها کنيم که آزادی و دموکراسی در همين يک قدمی است. آنگاه با واقع بينی بدانيم که کيستيم و کجا ايستاده ايم، راه برونرفت کدام است، درازی اين راه چيست، امکانات و توان ما چه ميزان است، موانع راه چيست و اصلآ چه کسانی در اين راه با ما همدل و همگام هستند و کدامين نيرو ها مانع ما.

 

اين حرف ها را هم رها کنيم که مثلآ آلمان و انگليس و فرانسه و چين و روس مانع دستيابی ما به آزادی هستند، يا جمهوری خواهان برای ما بهتر از دموکرات های آمريکا هستند، يا آن کشور ما را بيچاره کرد و آن ديگری با ما بد نيست، يا اينکه، فلان رهبر بهمان کشور بيگانه در مذاکره با جمهوری اسلامی، بايد در انديشه ی حقوق ما مردم ايران هم باشد و، و، و.

 

چه که اينگونه سخنان سطحی، برآمده از انديشه هايی بسيار کودکانه است که نه به درد کار آزاد سازی ايران می خورد و نه اصولآ سياسی است. در سياست، آنها بودند که با ما اينچنين کردند، اينها نمی گذارند که ما کاری انجام دهيم، ما که تقصيری نداريم... وجود ندارد. سياست عرصه ی اراده و عمل است، نه گورستانی برای ناليدن از جفای فلک و گلايه از تقدير نابکار.

 

آن کس که اين کشور و آن کشور را مسبب پريشانحالی های ما در عرصه سياست می پندارد ، نشان می دهد که اصلآ نفس سياست را نشناخته. يعنی درک نکرده که سياست اصلآ يعنی همين رقابت های بی رحم. يعنی همين کشتی گرفتن ها و پشت ديگران را بر خاک ماليدن ها. نام اين رقابت ها و کشتی گرفتن ها هم «هنر سياست ورزی» است نه خيانت به ديگر کشور ها. اينگونه سخنان تنها واماندگی ما در اين جهان بسيار پيچيده ی سياست را به رخ ما می کشد .

 

هر کشور و ملتی، هر کاری که کرده است و می کنند و خواهد کرد، طبيعی است که برای تامين منافع خود آن کشور و ملت آن بوده و هست و خواهد بود، نه برای ما. اصولآ حق همين است و بايد هم همينگونه باشد. دولتها که بنگاههای خيره و يتيم خانه نيستند. همچنانکه رهبران سياسی، پيامبران داد و مساوات و يا کارکنان بنگاههای نيکوکاری نيستند. هر ملتی بايد در فکر خود باشد.

 

اصلآ اگر دولتمداران کشوری منافع کشور و ملت خود را فدای منافع ما يا کشور های ديگر کردند، يک جای کار آن دولت و ملت عيب و ايراد دارد. کما اينکه ما خود جمهوری اسلامی را از اينروی يک حکومت ضد ملی می خوانيم که، هست و نيست مردم گرسنه ی ما را در جيب تروريست های اسلامی می ريزد و در فکر مردم ايران نيست.

 

اين هم که ملتی پار و پيرار چه بوده و چه داشته و چگونه مورد احترام بوده نيز، تنها برای خود آن ملت ارزشمند است. افتخارات ما و هر ملت تاريخی ديگری، برای ساير ملت ها فقط ارزش موزه ای دارد. پس پيشينه ی ما فقط به کار خود ما می آيد. به کار انگيزه دادن به ما. برای اينکه بدانيم که کِه بوديم و چه داشتيم و برخيزيم و از شرف و آبروی خود پدافند کنيم.

 

 

 

نه اينکه در سايه آن خاطرات خوش تاريخی غنوده و با شوکت ها و بزرگی های روزگاران گذشته عيش و عشرت کنيم. زيرا تمامی آن فر و شکوه و شوکت ديروز ما در جهان پيشرو امروز و در اين ميدان رقابت های بی رحم فرهنگی، اقتصادی و حتا نظامی، در نزد ديگران ديناری هم برای ما مشروعيّت و قدرت و اعتبار بهمراه نخواهد آورد. نيرو، نفوذ و جايگاه هر کشوری، همان است که امروز دارد، نه آنکه روزگاری آن را داشته.

 

برای مثال، بزرگی و نيرو و نفوذ مصر در معادلات جهان امروز، همين است که مصر امروزين دارد، نه آن که مصر باستانی فراعنه در پنج هزار سال پيش از اين داشت. يا مدنيت و سياست و صنعت و اقتصاد و ارزش و جايگاه کشوری بنام عراق، همين است که عراق امروزی دارا است. همين عراق مقتدا صدر، حکيم و ديگر وحوش مذهبی. از ديد جهانيان آن بين النهرين تاريخی که گهواره ی بزرگترين تمدن های بشری محسوب می شد، ديگر وجود ندارد.

 

بنابر اين ما بايد ببينيم که جايگاه امروزين ما در معادلات جهانی کجاست. اگر نسبت به گذشته تنزل کرده ايم که مانند روز روشن است که کرده ايم، برای چه بوده ؟ چنانچه خانه خراب گشته ايم که اين نيز روشن است، چرا و به چه دليلی بوده و مسئول اين خانه خرابی ها چه نيرو ها و عواملی بوده اند؟ سر انجام هم ببينيم که چگونه و از چه راهی بايد به اين خانه خرابی ها خاتمه دهيم و خود را از اين منجلاب متعفن ننگ و رسوايی بيرون کشيم.

 

اينکه چه کسانی به اين پست ترين قشر اجتماع ياری دادند تا آن حکومت ملی را سرنگون سازد را ديگر می دانيم، اين که چه ناايرانيانی آن اوايل به اين حکومت ياری دادند تا کار ايران فروشی و وحشيگری را بدينجا برساند را هم کم و بيش همه می دانيم. پس آنچه می ماند اين است که بدانيم حال ديگر چرا اين حکومت همچنان در ايران بر سر کار است؟

 

يعنی چرا و چگونه چنين حکومتی توانسته سی سال هر کاری را که دلش خواست انجام دهد و آب دهان بر رخسار ما بياندازد و همچنان هم سرحال و محکم بتواند بر جای خود بماند؟ از آنهم مهم تر، ببينيم که مسئول اين خونها که هنوز و همچنان و هر روز خاک ايران را گلگون می سازد، چه کسانی هستند آخر؟ آنهم پس از سی سال!

 

 جداسازی «مسئول جنايت» از «فرد جانی»

گر چه تمامی اين تجاوز ها و جنايات و دزدی ها به دست ملايان و عوامل آنان صورت گرفته و می گيرد، ليکن هر کسی که مسئوليت تمامی اين خانه خرابی ها را هم به گردن اين سفلگان افکند، بی ترديد يک انسان ناآگاه است. زيرا مجرم فقط مسئول جرمی است که انجام می دهد. او ديگر مسئول زمينه ها و اسباب آن جرم هم نيست.

 

برای اينکه آنچه را که مراد دارم بهتر بيان کنم، ابتدا اصلآ از يک آخوند عبا و عمامه به باد داده چند جمله می آورم. از اينروی که نشان دهم حتا شعور سياسی يک ملا ی پيشين هم از اين دکتر ها و مهندسين و جامعه شناسان ما در اپوزيسيون به مراتب بيشتر است. کسانی که با افکندن بار مسئوليت تمامی نگونبختی ها بر دوش حکومت ها و دولتها، هم خود به همان لااباليگری های هميشگی ادامه می دهند و هم دستکم پنجاه ـ شصت سال است که مردم ما را در ناآگاهی و اشتباه نگه داشته اند.

 

يعنی در اين پندار غلط که گويا، مسئوليت هر آنچه که در ايران رخ داده و می دهد، فقط با حکومت ها و دولت ها بوده و هست. و يعنی نه ما بعنوان يک ملت مسئوليتی در اين خانه خرابی ها داشتيم و داريم و نه بخش اليت جامعه ی ما. يعنی مايی که خود را دانا ترين و باهوش ترين و حتا با غيرت ترين ملت جهان می پنداريم و نخبگان ما که لابد هزار بار از ما باهوش تر و غيرتمندتر هستند.

 

هم اينانی که چون هيچ هنری جز «نق زدن» و هيچ برنامه ای جز «طلبکار بودن» نداشتند و هنوز هم ندارند، روشنفکری و نخبه بودن را هم تنها در گنده گويی می پندارشتند و می پندارند. در حالی که وظيفه ی يک روشنفکر و نخبه ی سياسی اگر براستی خردمند و نخبه باشد، اساسآ آموزش اين اصل پايه ای«حاکم بودن انسان بر سرنوشت خويش» به مردم جامعه ی خود است.

 

مسئوليتی حياتی که اگر از آن غفلت شود، بطور طبيعی، سرنوشت جامعه و هر ملتی به دست نيرو های ديگری خواهد افتاد. نيرو هايی که در فکر خود و منافع خود خواهند بود، نه در خدمت آن مردم و در پی تأمين منافع آن کشور. از آنهم مهم تر، يکی از حياتی ترين رسالت های روشنفکران، ياد دادن مسئول پذيری به توده ها است.

 

باری، آقای احمد قابل که يک ملای تمام عيار اما ديگر فاقد نعلين و عبا است، در نامه ی سرگشاده ای که برای علی خامنه ای نوشته، می آورد که :«... باند حاکم بر کشور، همچنان نسبت به «سکوت اکثریت ملت در برابر قانون‌شکنی ها و ستمگری‌های حاکمیت» امیدوار است و دیر زمانی است که برای آن حساب ویژه‌ای بازکرده است. آنان از «عدم مطالبه‌ی حقوق» از سوی آحاد ملت، بهره‌های هنگفتی برده‌اند و قدرت مافیایی خود را در سراسر کشور گسترش داده‌اند... » پايان تکه ای از نوشته ی احمد قابل.

 

مشاهده می کنيد که آن آخوند پيشين چگونه به درستی و دقيقآ«نقش» قانون شکنان و ظالمان «خامنه ای و عوامل او» را از«مسئولان» قانون شکنی ها و ظلم ها «مردم و نخبگان آنها» را به نيکی تميز داده و جدا ساخته (در اين مورد نگاه کنيد به رساله ی «حقوق کیفری و جرم شناسی» دکتر محمود حسابی).

 

اين در حالی است که روشنفکران فکلی و دکلته پوش ما، تنها با ذکر مصيبت هايی که جمهوری روضه خوان ها بر سر ايران و ايرانی آورده و می آورند، نه مسئوليت مردم را به آنان يادآور می شوند و نه اصلآ خود کوچکترين احساس مسئوليتی از اين بابت می کنند.

 

برای دلجويی از مردم بينوا و ناآگاه هم، همچنان آنان را فريب داده و در اين ناآگاهی تاريخی نگه می دارند که گويا اين ملت طفلکی، هميشه قربانی جن و پری و عجوز مجوز شده اند. تنها هم بايد برای مصيبت هايشان گريست و به ظالمان ايشان فحش داد و آنانرا نفرين کرد، همين. تا مگر دادگر و درستکرداری از جايی رسد و داد اين مردم توسری خور را از ظالمان بستاند. ور نه خود اين ملت که نه عقل و شعوری دارند، نه اراده و توانی، نه رسالتی و نه اصلآ مسئوليتی در برابر خود و کشور و تاريخ و نسل های آتی ميهن خود .

 

برای اينکه اين دو مقوله ی «نقش» بيداد و «مسئوليت» بيدادگری را به روشنی از هم تفکيک کنم، به نزاعی بر سريک «علت» می پردازم که اکنون ميان ما و اين رژيم در جريان است.

 

آيا هيچ از خود پرسيده ايد که چرا وقتی رژيم عده ای مجرم خطرناک را بنام «اراذل و اوباش» به دار می کشد، ما بجای حمايت از رژيم که کشنده ی جانيان است، از جانيان دفاع می کنيم؟ آيا جز اين است که به پايوران جمهوری اسلامی اعتراض می کنم که شما باعث شديد که اين ايرانيان به جرم و جنايت و تجاوز روی آورند؟

 

اگر اينگونه است که هست، پس چگونه است که ما در آنجا به «علت» جرم و جنايت«رژيم» برخورد می کنيم، اما در مورد خودمان، علت«خودمان» را رها کرده، گريبان «معلول» که رژيم باشد را می گيريم؟! به ديگر سخن، همانگونه که رژيم سبب ساز آن جرم ها و جنايات است نه آن مجرمان، در مورد ما و رژيم هم، ما سبب ساز تمام جرم و جنايات اين رژيم هستيم نه خود رژيم. يعنی مسئوليت ناشناسی ما باعث شده که کشور سی سال تمام در دست اينان بماند و هر بلايی را هم که خواستند بر سر ما و کشورمان بياورند.

 

اينان که سی است ايران را در اشغال خود دارند که پايگاه اجتماعی و کيستی و نقش ويرانگر تاريخی شان برای همه ی ما روشن است. ما که نمی توانيم از مشتی بی سر و پای روضه خوان و مشتی چاقوکش، انتظاری بيش از اين داشته باشيم. اين جهان پر از بزهکار است. دزد و خلافکار و جانی و طفيلی هم در تمامی جوامع بشری پيدا می شوند.

 

پس هر کسی بايد از مايملک خود بگونه ای نگهداری کند که به بوسيله اين دزدان به سرقت نرود. هر انسانی بايد شرف و آبرو و ناموس خود را از تعرض و دست اندازی جانيان و متجاوزان دور نگهدارد که همه جا هستند. مگر می شود که همه چيز خود را بی صاحب رها کرد و اگر دست درازی به آن شد، تنها طفيلی ها و بی وجدان ها را مسئول به يغما رفتن جان و مال و ناموس خود به حساب آورد؟!

 

پس با آنچه آوردم، من اينجا فاش و بی هيچ لکنتی می نويسم که خود ملت ما مسئول تمامی اين مصيبت ها و ننگ ها و سيه روزی ها بوده و هستند نه جمهوری اسلامی. از همه هم خيلی بيشتر، اين بيچاره های خود بی عقل و هوش تر از مردم عادی که مردم بدبخت ما، ايشان را از خود خردمند تر و با هوش تر می پنداشتند. همين به اصطلاح روشنفکران و نخبگانی که اصلآ آورندگان اين حکومت جنايتکار بودند.

 

و حال برای اينکه بدين نوشته نظمی تاريخی (Chornological) دهم، آنهم برای اينکه سخن را با تاريخ خودی پيوند زده و از آن يک نتيجه گيری بومی و آشنا به دست دهم، به سراغ خود تاريخ ايران می روم. به سراغ آن ويرانگر ترين فتنه های ايرانسوز که در تاريخ ما آمده.

 

از اينروی که فتنه ای ايرانکش بنام «انقلاب اسلامی» هم، بدون شک نه تنها در رديف آن فتنه های بزرگ بود، بلکه هزينه ی اين فتنه و تبعات ويرانگر آن در پاره ای از زمينه ها، اصلآ حتا تا کنون هم چند برابر فتنه های پيشين بوده است. «تا کنون» را بدين خاطر آوردم که هنوز هم آتش اين فتنه در حال سوزاندن ايران است. و چنانچه ما هر چه زود تر بخود نيامده و بپا نخيزيم، ای بسا که اين آتش اهريمنی تمامی خرمن هستی ايران را بسوزاند و از آن پس، ما ديکر بر سر گور ايران خاکستر شده بنشينيم و اشک ريزيم.

 

 برآيند سخن: تازيان و مغول های امروزی ما 

حمله ی اسکندر، يورش تازيان در قادسيه ی اول، هجوم تاتار و مغول، حمله ی تيمور لنگ و هلاکو خان و محمود افغان، از بزرگترين فتنه هايی بوده که بر ما نازل گشته. پس از آنهم که فتنه ی انقلاب «کمونيستی اسلامی روشنفکری» بهمن که بدان اشاره کردم. البته در آن ميان، ضربات کشنده ی ديگری هم بر سر ايران خورده است. بيشتر هم از نواحی شمال شرقی ايران و از مرز های خراسان يا مرو که شمار آنها حتا از رقم دويست و پنجاه هم فرا تر می رود.

 

همچنين فتنه های پياپی انگليس از مرز های جنوبی و فتنه های بسيار بسيار پر هزينه ی روس ها از مرز های شمالی کشور ما در عهد فتحعلی شاه قاجار و ولايتعهدی عباس ميرزا. هزينه آن آخرين فتنه ها هم که از دست رفتن هفده شهر ما بود. پيش از آنهم، از دست رفتن سيادت ما بر سرزمين ارمنستان و مالکيت ما بر بخش بزرگی از ترکيه ی امروزين.

 

با اينهمه در ميان تمامی اين بلا های تاريخی، تنها دو تای آنها هستند که در حافظه ی تاريخی ملت ما حک شده اند. يعنی فتنه ی تازيان در قادسيه ی اول و فتنه ی تاتار و مغول. دليل آنهم، بزرگی آن فتنه ها بوده. همچنين گرانی هزينه های انسانی و مالی و تبعات ويرانگری که داشته اند. بويژه تبعات کمرشکن فرهنگی قادسيه ی اول که ما هنوز و هم چنان هم نتوانستيم که کمر راست کنيم.

 

به همين دلايل هم هست که ما هنوز هم در برخورد با بی فرهنگی ها، پلشتی های رفتاری و کرداری، دروغ ها، بی وفايی ها و ميهن فروش های پاره ای از ايرانيان، همچنان به تازی و ترک و مغول و ختن و غُـز می تازيم و همچنان هم آنانرا مسئول تمامی اين سيه روزی های امروزين خود می دانيم. بی توجه به اينکه، ديگر آن دشمنی ها، اينک معنا و بعد فيزيکی ندارند. چرا که ديگر اصلآ دوره ی کشورگشايی ها گذشته است.

 

 پس آنچه ما امروز با آن دست به گريبان هستيم، تبعات فرهنگی و انديشه ای آن فتنه ها است. به ديگر سخن، بخشی از آن دشمنان و يورش آورندگان به ايران که در ايران ماندند، در دارازای سده ها اقامت در ايران و بقول اعراب، متوطن گشتن در سرزمين ما، اينک بظاهر ايرانی هستند و شناسنامه ی ايرانی هم دارند. ليکن در بعد انديشه ای و فرهنگی، همچنان دشمن ايران هستند.

 

از اين رو است که دستکم من امير سپهر، بار ها نوشته ام که شخصآ دوستی يک ابو حامد يمنی و ابن عباس عدنی را، هزار بار به دوستی يک سيد ابراهيم اهل رضائيه و يک آخوند به دنيا آمده در اصفهان ترجيح می دهم. هميطور که يک رضا براهنی، زاده ی تبريز را هزاران بار بيش از يک ايغور نامی از کشور مغولستان، دشمن ايران و ايرانی می دانم. زيرا آن اويغور و هيچ مغول ديگری،  ديگر ادعای ارضی و دشمنی با من ايرانی ندارند.

 

 همچنانکه اگر ما جايگاه راستين خود را در منطقه و جهان دو باره به دست آوريم، اعراب حال نه تنها هيچ کاری با ما نخواهند داشت«يعنی زَهره ی اين کار را نخواهند داشت»، بلکه بزرگی ما را هم بر خود خواهند پذيرفت. همانگونه که در گذشته اين چنين بود. بگونه ای که پادشاه ما حتا در تعيين پادشاه عربستان سعودی هم نقش بسيار تعيين کننده و مستقيمی ايفا می کرد. بيشترين کشور های عرب هم در اختلافات خود، او را داور قرار می دادند.

 

مغول های بيچاره امروزی هم که خود آن اندازه مشکلات دارند که اصلآ حتا ديگر نمی دانند که ايران در کجای اين جهان وانفسا واقع شده است. ديگر اقوام پورشگر آسيای ميانه هم در انديشه ی جبران عقبماندگيهای ميراث مانده از دوران شوم استيلای کمونيسم بر سرزمين خود هستند.

 

 

پس، حال آنکه مرا دشمن خونين خود می خواند، اين تبريزی است نه آن مغول. اين است که با پيوند زدن نسب و تبار خود به مغولان و ترکان آسيای مرکزی، خواهان تکه پاره کردن ميهن من است نه آن مغول. البته پاره ای از اين اجنبی پرست ها، رسمآ از ايرانيان نام نمی برند و از اين دشمنان خونين خود، با واژه ی «فارس ها» ياد می کنند.

 

به اين نکته ی بسيار مهم توجه داشته باشيد که اينجا، من ايرانی «حتا شخصآ آذری» نيستم که دعوای نژادی دارم. او است که من آذری را هم به جرم ميهن دوستی«ايران دوستی» و خواستار يکپارچگی ميهنم بودن، از نژاد دشمن خونين خود و حتا شوونيست فارس؟! به حساب می آورد.

 

بنابر اين می بينيد که حال وحشی ترين سرکردگان مغولان، بی فرهنگ ترين خـِزر ها و غُـز ها و گورکانيان... بخشی از خود ايرانيان هستند. کسانی که بخشی از آنها اصلآ خود را جزو اپوزيسيون اين نظام هم می خوانند. آنهم در حاليکه در برخورد به مقوله ی ميهن و ميهن پرستی، هيچ تفاوتی با ملا ها ندارند. چون آنان هم تاريخ و آموزه های ملی ما را به مسخره می گيرند.

 

 به جرم ميهن پرستی و دلبستگی به پادشاهان خدمتگذارمان هم، ما را شوونيست و لمپن و شاه الهی می خوانند. همين ها که بدبختانه شناسنامه ايرانی دارند. کسانی چون خانبابا تهرانی که براستی يک چنگيز خان است، ناصر زرافشان، فريبرز رئيس دانا، محمد علی عمويی، ناصر پور پيرار، عبدالله شهبازی، فرخ نگهدار و علی کشتگر وعلی جوادی ... از ديد من که هيچ تفاوت ماهوی ميان علی اصغر حاج سيد جوادی تازی زاده با اسدالله لاجوردی و سعيد امامی و سعيد مرتضوی و سردار رادان موالی گشته وجود ندارد

 

من پيش از اين هم در جايی نوشتم که کمونيست ايرانی، مارکسيسم و سوسياليسم را نه بعنوان يک راهکار سياسی بلکه به شکل يک دين پذيرا می شود. يعنی او به مارکسيسم و لنين ايسم و تروتسکيسم يا مائو ايسم ايمان می آورد. درست هم همان تعصبات جاهلانه و دگم های يک حزب الهی را هم نسبت به ايمان تازه اش دارد.

 

او فقط مرجع تقليد و رساله ی دينی خود را عوض می کند نه اينکه از فرهنگ اسلامی جدا شود. اگر مرجع تقليد يک حزب اللهی آخوند مکارم شيرازی يا مصباح است و رساله ی مرجعش هم راهکار زندگی او، کمونيست ايرانی هم مارکس و لنين را مراجع تقليد خود می سازد و کتاب سرمايه مارکس را رساله ی دينی خويش قرار می دهد. و حاج سيد جوادی ها، هم سادات هستند و هم از اين جنس چپ ها. همچنانکه سيد جعفر پيشه وری کمونيست هم از سادات علوی بود.

 

اينکه بار ها نوشتم يک کمونيست ايرانی نمی تواند ميهن پرست باشد، هرگز شعار يا تهمت نبوده. آيا شما خود تا کنون در جايی شنيده و يا خوانده ايد که يک کمونيست ايرانی وصيّت کرده باشد که پس از مرگ اش، جسد وی در ايران به خاک سپرده شود؟ من که هرگز نشنيده ام. همچنان که واپسين آرزوی سادات و مواليان آنها هم دفن شدن در زير پای اعراب مدفون در نجف و سامرا و کاظمين است. اگر هم امکان آن نباشد در قم و مشهد و ری و يا دستکم در امام زاده ای در ايران و يعنی باز هم در زير پای يک تازی يا تازی تبار بظاهر ايرانی گشته.

 

در مورد آسيب تازی ها، اينک اين اوباش لنگ بر سر و سادات کثيف و ضد ايرانی و مواليان آنان هستند که روزگار من ايرانی را در کشور خودم سياه کردند و مرا به فرار واداشتند. نه اعراب مکه. سعد ابن ابی وقاص و یزید ابن مهلب و عمر ابن خطاب و علی ابن ابيطالب... امروز من، در درون ايران هستند و پارسی سخن می گويند. همين بظاهر ايرانی شدگان هستند که بر تاريخ پيش از اسلام من آب دهان می اندازند. اين مسلمانان راستين و بظاهر ايرانی هستند که اجداد مرا خر و گاو و استر و بی شعور می خوانند.

 

اين اراذل هستند که به زبان خودم و بنام ايرانی، نوروز جمشيدی و سده و مهرگان و اسپندگان و چهارشنبه سوری مرا مسخره می کنند، نه اعراب کوفه و مدينه. تازی راستين من امروز خاتمی و خامنه ای و جنتی و رفسنجانی و مصباح و مکارم شيرازی و سروش و کديور و احمدی نژاد و سحرخيز و سحابی و ابراهيم يزدی ... است.

 

اين تازه بخشی از تبعات فرهنگی آن فتنه ی شوم است. چه که نگارنده ميان سيد علی رضا نوری زاده فکلی، سيد ابراهيم نبوی عرقخور، شيرين عبادی نوبلی، پاسدار گنجی روشنفکر شده، پاسدار دکتر محسن سازگارای آمريکا نشين، سيد حسين و سيد ولی الله نصر فکلی و مسعود رجوی و ماه تابان او که خود را دشمن اين آخوند ها هم می خواند، با سيد علی خامنه ای و سيد محمد خاتمی و سيد محمد علی ابطحی و حسين الله کرم و مسعود ده نمکی هم تفاوتی نمی بينم. اختلافی اگر ميان آنان هست، بر سر چگونگی اجرای آن ايدئولژی ايرانسوز است نه بر سر اصل آن.

 

 آيا شما تفاوتی ماهوی می بينيد ميان ام المؤمنين ها، شيرين عبادی، نرگس محمدی، اعظم طالقانی، نيره توحيدی و مريم رجوی ماه تابان با عشرت شايق و معصومه ابتکار و مريم بهروزی و فائقه رفسنجانی و عاتقه رجايی و فاطمه رجبی و جميله کديور و الهه کولايی؟

 

بسياری از مردان تازی يا موالی شدگان هم، فقط عبا و عمامه را با کت و شلوار و کراوات و پوشِـت جايگزين ساخته اند و به رخت متمدن ها در آمده و مردم را به اشتباه انداخته اند. در حالی که در درون، دلشان با اعراب است. اسلامشان هم اصلی ترين هويّت آنان است. بزرگانشان هم حسن و حسين و زين العابدين و جعفر صادق عرب هستند نه مانی و مزدک و مازيار و بابک ايرانی.

 

 شرافتآ من هنوز هم نمی توانم درک کنم که مثلآ آقای نوری زاده چگونه می توانند بگويد که هم سيد اولاد تازی است و هم يک ايرانی اصيل و دوستدار اهورا مزدا و کوروش و داريوش و عاشق تيسفون و پاسارگاد و کاخ کسرا. آخر بايد يکی از اين دو ادعا دروغ و حقه بازی باشد.

 

 من البته هيچ دشمنی شخصی با آقای نوری زاده ندارم. دشمنی من با حقه بازی، دودوزه بازی و با يکجا«رفيق دزد و دوست مالباخته» بودن است. اگر او را به ويژه مثال زدم از اينروی بود که اين آدم، ناسلامتی خود را نويسنده و روشنفکر هم می خواند، ور نه توقعی از يک چغندر کار بيسواد پشت کوه سبلان که خود را سيد می پندارد نيست. آن بيچاره نمی داند که اصلآ سيد بودن يعنی چه و چگونه پای اولاد محمد تازی به آن روستای بريده از اين جهان رسيده.

 

پس با آنچه آوردم، تازيان و مغولان و تتر ها و گورکانيان راستين و امروزين خود را خوب بشناسيم. با اين شناخت هم، هيچ حسابی روی ياری آنان باز مکنيم که اينها نه دوست، که از ريشه ای ترين دشمنان ما و ميهن و فرهنگ و تاريخ و کيستی ما هستند.

 

اين نيز بدانيد که پس از آن تجربه ی خونبار و خانمان برباده انقلاب اسلامی، هر گونه اميد بستن به روشنفکران نسل پيشين هم، يک نادانی محض است. کار آزادی ايران به دست کسانی شدنی است که يا اصلآ در آن خودسوزی ملی شرکت نداشتند يا کسانی که اگر داشتند، توانسته باشند که ابتدا خود خويشتن را از زندان ذهنيت های گذشته ی خود آزاد کرده باشند. يعنی با پذيرش مسئوليت و با بيان بسيار روشن آن خطای خانمانسوز با جملاتی عاری از «اما» و «ولی».

 

در جهان سياست مسئولانه امروز، حتا يک تصادف جاده ای منجر به مرگ يک بی گناه در اثر بی مبالاتی يک کارگر وزارت راه هم، برای هر وزير راهی، پوزش خواهی، استعفا و کنار گيری هميشگی از کار سياست را به همراه می آورد. چه رسد به مباشرت در فتنه ای ايرانسوز و جهانگستر که دنيای ما را به دوزخی ناامن و خطرناک بدل کرده و تاکنون هم جان چند ميليون انسان بی گناه ايرانی و غير ايرانی را گرفته است، همين.امير سپهر.

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.