تاریخ تحول فکری و عقیدتی یک نسل

نگاهی به "من خود ایران هستم" نوشته ی مجید نفیسی

بخش سوم و پایانی

 

کاظم رنجبر*

 

وینستون چرچیل نخست وزیر انگلستان در جنگ دوم جهانی، سیاستمدار پر قدرت و با تجربه این کشور سخنی دارد که زبان گویای نسلهای کشورهای مختلف دنیا است، که به مارکسیسم کشیده می شوند. چرچیل می گوید: کسی که در 20 سالگی کمونیست نباشد قلب ندارد، کسی که در 40 سالگی کمونیست باشد، مغز ندارد. (با تمام معذرت از کمونیستهای بالای 40 سال تمام جهان) قلب در اغلب زبانهای دنیا در معنای مجازی، یعنی نهاد عاطفه، عشق، محبت، دوست داشتن دیگران، داشتن احساسات بشردوستانه، عدالت، برابری و برادری، در مقابل مغز مظهر شعور، منطق، درک واقعیت های جهان هستی، بدون اینکه طرف در این درک و شعور از واقعیت ها، خود را اسیر احساسات بکند.

 

در سال 1990، یکسال بعد از فروپاشی نظام کمونیستی در شوروی، چند نفر از روزنامه نگاران محقق و پژوهشگر فرانسه، تحت یک برنامه کاملا تنظیم شده، برای تهیه رپرتاژی (گزارش عینی و استنادی) به مسکو رفتند. این روزنامه نگاران هدف شان این بود، که در مدت اقامتشان سعی کنند، چند نفر از ساکنان مسکو را که در انقلاب بلشویکی اکتبر (کودتای بلشویکی اکتبر) نوجوان و یا جوان بودند، و این انقلاب را به چشم خود دیده بودند و چه بسا نیز در آن شرکت داشتند، در یک برنامه تلویزیونی جمع کرده، و از آنها عقاید و نظراتشان را از فروپاشی نظام کمونیستی جویا بشوند. این گروه روزنامه نگاران و گزارشگران تلویزیون فرانسه، توانسته بودند 5 نفر از شاهدان انقلاب اکتبر 1917 را دور یک میز بحث و تبادل اندیشه جمع بکنند، و از آنها نظراتشان را در رابطه با فروپاشی نظام کمونیستی، که برای ایجاد آن میلیونها انسان در روسیه، و بعدا در طول جنگ دوم جهانی جانشان را فدا کرده بودند، بیان بکنند. آن برنامه را من دیدم. آن 5 نفر شاهدان عینی انقلاب بلشویکی اکتبر 1917 جوان ترشان 90 ساله، و پیرمردشان 95 ساله بود. من اینجا فقط به خاطر طولانی نبودن این نوشته، همچنان به خاطر اینکه سخنان آن شاهد انقلاب، با واقعیت های میلیون ها جوان طرفدار کمونیزم در دنیا، هماهنگی دارد، به قلم می آورم، تا کمکی باشد برای درک احساسات یک جوان پاک، صاف، معصوم که دنیا را در سنین جوانی از زاویه قلب، احساسات و عاطفه نگاه می کند. بیان این مطالب بر این نیست که سالخوردگان فاقد احساس و عاطفه انسانی هستند!

 

یکی از شاهدان انقلاب روسیه گفت: من در سال 1917، جوان 17 ساله بودم. از اولین روز انقلاب وارد حزب کمونیست و شاخه جوانان حزب شدم. اما 45 سال عمرم را در زندان و بازداشتگاههای استالین گذرانده ام. شاید شما و بینندگان تلویزیون فرانسه بگویید: این مرد احمق بود، که وارد حزب بلشویک شده بود، که 45 سال عمرش را در زندان و بازداشتگاهها بگذراند؟ بعد ادامه داد و گفت: این ارزیابی بعد از گذشت 70 سال از حاکمیت نظام کمونیستی در روسیه، امروز آسان است، اما وقتی که بلشویک ها مردم را برای انقلاب تهییج و تحریک می کردند و سازمان می دادند، روسیه سه  سال بود که درگیر جنگ جهانی اول بود، بخش های مهم کشور ویران شده بود، جوانان در جبهه های جنگ خانمانسوز کشته می شدند، مملکت در قحطی و گرسنگی گرفتار بود، بلشویک ها این شعار را قبل از رسیدن به قدرت، می دادند: صلح با آلمان / نان برای همه/ زمین برای دهقانان/کارخانه ها برای کارگران/ حکومت ازآن شوراهای کارگری و دهقانان.

 

آن شاهد عینی از آن واقع تاریخی کشور روسیه در ادامه سخنانش می گفت: با در نظر گرفتن واقعیت های آن روز وطن ام، اگر من طرفدار این شعارها نبودم، و از این شعارها دفاع نمی کردم، آن موقع من انسان صاحب احساس و عدالت خواهی و صلح دوستی نبودم. من جوان 17 ساله چه می دانستم که به دنبال به قدرت رسیدن بلشویک ها، چند سال بعد زندان های مخوف و بازداشتگاهها و اردوگاههای اجباری هزاران هزاران انسان را نابود خواهد کرد و یک نظام پلیسی مخوف تر از نظام تزاری بر روسیه حاکم خواهد شد؟

 

 

این سخنان آن پیرمرد روسی، از انقلابیون اولین ساعت نظام بلشویکی، با سابقه 45 سال زندان و اقامت در اردوگاههای معروف اتحاد جماهیر شوروی که الکساندر سولژنیتسین از آنها با عنوان مجمع الجزایر گولاگ یاد می کند، به خاطره تاریخی ما ایرانیان از شروع "انقلاب اسلامی" آیت الله خمینی، و شرکت فعال کمونیست ها، چریک های خلق، چریک های مجاهد، جبهه ملی ها، مائوئیست ها . . . طراوت می بخشد. کدام یک از این فعالان سیاسی، حتی توده ای های پر سابقه که بیش از 50 سال عمرشان را در مبارزات سیاسی، و مهاجرت گذرانده بودند، می دانستند و یا پیش بینی می کردند، که همین نظام "آخوندی" چه جنایاتی به نام دین و مذهب بر سر احزاب سیاسی و شخصیت های ملی خواهد آورد؟

 

کسانی که امروز از اشتباه نیروهای چپ و ملی، انتقاد می کنند، آیا در آن ابتدای حاکمیت روحانیون سیاسی می دانستند که یک نسل از جوانان این مملکت، به دست آخوندهای تشنه قدرت و ثروت این چنین به خاک و خون کشیده خواهند شد؟ البته تعداد بسیار معدودی بر این امر، اگر به طور یقین و حتم آگاه نبودند، اما نسبت به طبیعت و ماهیت نظام برخاسته از انقلاب، که چند هفته بعد از استقرار خود، یک مشت جوانان تهییج شده را با شعار: یا روسری یا توسری به خیابانها ریختند، شک و تردید داشتند. اگر مجید نفیسی و هم رزمان و عزیزان او، به مانند هزاران جوان ایرانی، چه پسر و چه دختر، چه مرد و چه زن به سازمانهای چپ و احزاب انقلابی کشیده شدند و در این راه جان باختند، و سالها عمر خود را پشت میله های زندان گذراندند، جوانان پاک، بی آلایش و صاحب احساسات رقیق انسانی بودند که بمانند آن بلشویک پیر روسی در 17 سالگی به حزب بلشویک لنین می پیوندد، و در دوران استالین و بعد از او 45 سال عمرش را در زندان و اردوگاهها می گذراند.

 

امروز انتقاد کردن  از این عزیزان کاری است غیراخلاقی، و دور از صداقت روشنفکری، این برعهده تحلیل گران صادق و صاحب شعور، و آگاه به تاریخ انقلاب 1357 ایران است، که هم مارکسیسم ـ لنینیسم و هم انقلاب و ماهیت ایدئولوژیک و نقش آفرینان آن را به آگاهی نسلهای آینده به نقد بکشند.

 

نفیسی در این رشد و بلوغ سیاسی به اصطلاح رایج در زبان فارسی سنگ تمام می گذارد. او در پی انتقام گرفتن از جانیان و قاتلان همسر و هم رزم و خانواده اش نیست، او نمی خواهد بار دیگر حمام خونی در ایران به راه انداخته شود و آمران و عاملان این جنایت ها که مدت 30 سال ملتی را به خاک و خون کشیده اند، نسلی را از بین برده اند، به تیر چراغ برق های خیابانها و کوچه های ایران با عمامه هایشان به دار آویخته شوند، و یا به جوخه های اعدام سپرده شوند. نفیسی از این مرحله کینه و انتقام حیوانی گذشته است.

 

او در مقاله ای با عنوان: "نمی توانم ببخشم" چنین می نویسد: "من به عنوان بازمانده و وارث همسرم عزت طبائیان که در 17 دی ماه 1360 پس از چهار ماه اسارت در زندان اوین اعدام شد، چگونه می توانم پیش از آنکه دادگاهی تشکیل شود تا به پرونده قتل او رسیدگی کند، از مجازات مجرمین گذشت کنم؟ آنها چه کسانی هستند؟ کسی است که حکم قتل او را امضا کرده است، کسی است که حکم او را بریده است، کسی است که او را شکنجه و بازجویی کرده است، کسی است که باعث دستگیری او شده است و کسی است که در آن روز برفی دی ماه بر سینه او زخم گلوله را نشانده است. همه آنها دستهای آلوده دارند و اگرچه همه قربانی نظام فکری کهنه ای هستند که با نام دین و دولت افراد را برای انجام چنین جنایاتی آماده می کنند، اما با این وجود تک تک آنها، مسئول اعمال خود هستند، و باید در مقابل دادگاهی با هیئت منصفه علنی و با وکیل مدافع حاضر شوند و جوابگوی کردار خود باشند، تا عدالت در مورد آنها اجرا شود، و فقط آنگاه می توان از وارث مقتول پرسید که آیا مایل به گذشت هستند؟

 

"نه! نمی توانم ببخشم، نه از آن رو که خواستار انتقام هستم، دادخواهی، با خون خواهی فرق دارد. کسی که می خواهد انتقام خونی را بگیرد، صرفاً به فرو نشاندن خشم خود توجه دارد و به پی آمدهای عمل خشونت آمیز خود آگاه نیست. اما آن کس که خواستار دادخواهی ست، نه شخص خود که دادگاه مستقل یعنی مرجع ثالثی را میان خود و متهم داور قرار می دهد و از آن می خواهد که با رعایت حقوق متهم بر جنایاتی که اتفاق افتاده است به قضاوت بنشیند. انتقام و مقابله به مثل از نظام قبیله ای ناشی می شود و با نظام مستقل دادرسی در جامعه جدید به کلی متفاوت است. در قضاوت نو بر اصلاح شخص مجرم و پیشگیری از تکرار جرم تکیه می شود، حال اینکه در قصاص و انتقام قبیله ای بر مقابله به مثل و تلافی جویی." (صفحات 341ـ342)

 

نفیسی روحاً و ذاتاً، انسانی است بسیار حساس و در عین حال بسیار عمیق، گویی طبیعت و محیط زندگی اش او را بالقوه شاعر آفریده است، که احساسات درونی خود را چه بسا چون کوه آتش فشان در اعماق هستی اش زبانه می کشند، در قالب کلمات زیبا و تشبیات گویا که بر زیبایی شعرهایش فزونی می بخشد، بدون آنکه از عمق آنها بکاهد، به زبان می آورد. من، ادیب نیستم و  تحصیلات ادبی ندارم، اما حتما می دانید که سازمان جهانی یونسکو، ایران را رسماً سرزمین شعر شناخته است، من هم ذره بسیار بسیار کوچکی از آن سرزمین هستم. با هم دو قطعه از اشعار مجید نفیسی را می خوانیم، که من از اثر اخیر ایشان، "من خود ایران هستم" در اینجا بازنویسی می کنم:

 

گنج با نشان

 

هشت قدم مانده به در

شانزده قدم رو به دیوار

کدام گنج نامه از این رنج خبر خواهد داد؟

ای خاک

کاش می توانستم نبض ترا بگیرم

یا از جسم تو کوزه ای بسازم

افسوس

طبیب نیستم

کوزه گر نیستم

تنها وارث بی نصیبم

در بدر گنجی نشاندار

ای دستی که مرا چال خواهی کرد

نشان خاک من این است:

هشت قدم مانده به در

شانزده قدم رو به دیوار

در گورستان کفرآباد. (صفحات 343ـ344)

نفیسی در 22 نوامبر 1988 پس از شنیدن خبر قتل داریوش و پروانه فروهر این شعر را می نویسد:

 

ای دشنه

کاش بر آن دست

شوریده بودی!

آن سینه را دریدی

و آن زبان را بریدی

تا تنها یک صدا بماند

از یاد بردی که آن کس

که تنها به صدای خود گوش می دهد

دیوانه، نه

که خودکامه ای نومید است

بگذار زبانها بگویند

بگذار قلمها بجویند.

 

نفیسی در جستجوی کلید گم شده خانه اش در تاریکی، از روشنایی جهان اندیشه پرورش یافته در نظام های دمکراتیک است.

 

می گویند، مردی کلید خانه اش را در یک منطقه بسیار تاریک چون ظلمت شب، گم کرده بود. مرد کلید گم کرده، در زیر روشنایی تیر چراغ برق به دنبال کلید گم شده خانه اش می گشت. عابری از آنجا می گذشت. از آن مرد کلید گم کرده می پرسد: دنبال چه میگردی؟ مرد در جواب می گوید: کلید خانه ام را گم کرده ام، دنبالش می گردم، که شاید پیدا بکنم. مرد عابر می پرسد: کلید خانه ات را کجا گم کرده ای؟ مرد با دست، منطقه بسیار تاریک ظلمت شب را نشان می دهد و می گوید آنجا کلیدم را گم کرده ام. عابر می گوید: کلید خانه ات را در آن جای تاریک گم کرده ای، پس چرا آنجا دنبالش نمی گردی، شاید پیدا بکنی؟ مرد در جواب می گوید: کلیدی را که در تاریکی ظلمت گم کرده باشی، مرد دانا، آن کلید را در روشنایی جستجو می کند. نفیسی کلید گم کرده در تاریکی جهل و ظلمت نظام های استبدادی را، در روشنایی نظام های دمکراتیک، در جو آزادی های بیان و اندیشه، اصالت و احترام به حقوق انسان جستجو می کند. کتاب "من خود ایران هستم" مجید نفیسی، نتیجه این جستجو و تلاش برای یافتن کلید گم شده خانه اش، در زیر پرتو روشنایی هاست.

 

پاریس 11 دسامبر 2008

 

 

 

 

 

* کاظم رنجبر، دکترا در جامعه شناسی سیاسی از پاریس.

 

 بخش اول را بخوانید

بخش دوم را بخوانید

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.