سی سال پيش که آبرو و نشاط و شادی از ايران رفت

برای سی ام سالگشت رفتن پادشاه از ايران

 

 

منبع: سایت زادگاه

 

 

انديشمند کسروی و هدايت بودند که کشته ی استبداد راستين «فاشيسم مذهبی» شدند نه شاملوی روان ناشاد توده ای که زبانش حتا يکبار هم نرچخيد که از ايران و ايران دوستی سخن گويد ...

آخر آن پادشاه بيچاره چگونه ديکتاتور و سانسورچی و آزادی کشی بوده است که همه ی شما بی وجدان ها، نه تنها در دوران او تمامی آثار«ويرانگر» خود را منتشر می ساختيد، نه تنها اسم و رسم و احترامی در اجتماع داشتيد، نه تنها بهترين امکانات زندگی و رفاه را داشتيد ... که حتا و حتا، بار زيبا و پر از شمع «هتل مرمر» و «کافه نادری» را برای مشروب ارزان کوفت کردن و توطئه چيدن بر عليه خود او! ...

 

-----------------------------------------------------------

 

 بخش نخست: حکايت قديس و ابليس

«ترقی، تمدن، فرهنگ و اخلاق هر جامعه، بستگی بوجود افراد معدودی دارد که نوک پیکان تمدّنند و باقی مردمان، همه مقلدّند. طاهره، از جمله نفوس نادر، زودرس و نمونه ای از تکامل و نماینده ی شکلهای نوظهور جامعه بود که زودتر از زمان خود پای بعرصه ی وجود نهاد... و بالاخره هم، جان عزيز خود در اين راه نثار کرد».

بريده ای از توضيحی بر رساله ی« تذکرةالوفا»ی عبدالبهاء، درباره ی «زرین تاج خانم» يا (طاهره قرةالعين)، نويسنده : (از ترس جان) نا معلوم!

-----------------------------------------------------------

 

نگارنده پنج سال پيش از اين، درست در چنين روز هايی، در بيست و پنجمين سالگشت رفتن پادشاه ايران از ميهن و پيامد های ناگوار آن، متنی را منتشر ساختم. مرادم اين بود که پس از مرگم، آيندگان و فرزندان اين مرز و بوم بدانند که من نيز جزو کسانی نبودم که چون روزی از سر«ناآگاهی» و شور و شر جوانی، از مخالفان او بودم، شرافت و زَهره ی اقرار به ناآگاهی خود را نداشته ام. مهم تر از آنهم، نمی خواستم که به خود و وجدان خويش بدهکار بمانم.

 

درست است که نگارنده، نه تنها اقدامی عملی بر ضد آيين پيشين نکردم، نه تنها انقلابی و برای لحظه ای هم ملاپرست نبودم و حتا در برابر آن بلوای اهريمنی هم ايستادگی کردم، ليکن راستی اين است که من در سالهای پيش از آن بلوا، پادشاه فقيد را فردی خائن و کودتاچی و چپاولگر و بورژوا کمپرادور و نوکر آمريکا... و از اين خزعبلات که آنروز ها «مد روشنفکری» بود می دانستم. از اينروی هم سخت با او مخالف بودم.

 

نمی خواهم اشتباه خود را توجيه کنيم ـ چون نه بدهکار کسی هستم و نه اصلآ حتا نيازی به خوش آمد کسی دارم، ليکن اينرا نمی توانم نانوشته بگذارم که ما در آن زمان خيلی از مرحله پرت بوديم. زيرا که در روزگار نوجوانی ما نه اينترنتی وجود داشت، نه يک تلويزيون ماهواره ای و نه موبايل. من جوان کم سن و سال از همه جا بی خبر که رگی ناسيونايستی هم داشتم و عشق روشنفکری«اپيدمی ملی»، آگاهی های خود را از کجا بايد کسب می کردم آخر؟ جز اينکه از مجامع روشنفکری آنروز و از نوشته های نويسندگان مثلآ بزرگ و نامدار آنروزگار؟

 

 

 

مجامعی که وقتی بزرگ شدم و زبانی بيگانه آموختم و خارج را ديدم و کمی چشم و گوشم باز شد، تازه فهميدم که «مجمع منگل ها و بيسوادان» بوده است و نوشته های مثلآ روشنفکری هم که خوانده ام، نود درصد «دروغنامه» و «تهمت نامه» و «خيانتنامه»، آنهم از بيشرمانه ترين و غيرانسانی ترين گونه های آن، و کتاب هايی که اصلآ سر تا پا اشتباهی ترجمه شده اند.

 

به همين خاطر هم، در همان سال پنجاه و هفت که ديدم اين مثلآ نخبگان ما با چه انگلهای بی پدر و مادری همدست و همداستان شدند و چه دروغهای رذيلانه ی آشکاری می گويند و چگونه در حال سوزاندن هست و نيست کشور هستند، آب دهان بر آن «اراذل» و «رذالت نامه» هاشان انداختم و در پيشتيبانی از دولت ملی زنده ياد دکتر بختيار و ماندگاری آيين شاهنشاهی، هر آنچه که می توانستم انجام دادم.

 

حال که پنج سال از زمان آن نوشته سپری می گردد و ما در آستانه سی ام سال«اشک ريزان رفتن پادشاه» خود از ايران هستيم، مراد دارم که متنی ديگر در اين مورد بنويسيم. زيرا با اسنادی که در اين پنج سال از آرشيو های گوناگون بيرون آمده، سيمای آن فرزند بزرگ ايران، درخشش بيشتری گرفته است و همانگونه که در آن نوشته نيز آورده بودم، هر چه که جلو تر رفتيم، بيشتر و بهتر به خردمندی و ايران دوستی و فرزانگی آن پادشاه پی برديم.

 

از آنهم مهم تر، به نقش حياتی آن انسان بزرگ در هيمنه و اقتدار و شوکت ايران در همه ی جهان، به اهميت رفاه و امنيّت و آرامش و آسايش و شادکامی ما ايرانيان در دورون ميهن خودمان و به نيکنامی و اعتبار و احترامی که در سايه ی کفايت و تدبير او در ميان ديگر ملت ها از آن برخوردار بوديم.

 

نگارنده اينها را نمی آورم که نتيجه بگيرم که تنها خود خوب می فهمم و چند تنی چون من، و ديگران که حتا دست از سر مرده ی آن بيچاره هم بر نمی دارند، همه نادانند. خير، تنها تفاوت من اين است که خوب می توانم خود را بشکنم. يعنی اگر امروز بفهمم که اشتباه می کرده ام، فورآ اشتباه خود را می پذيرم و آنرا بی لکنت و با صدايی بلند برزبان می آورم، ولو اينکه حتا چهل سال اشتباه کرده باشم.

 

من هيچگاه با «راستی» در نمی افتم که اشتباه خود را توجيه کنم. چون نيک می دانم که در بيشتر موارد، همين توجيه ها است که به خيانت و پستی منتهی می شود. يعنی بسان همان يک دروغ نخست که اگر پذيرفته نشود، دروغگو را به زندان ابد با اعمال شاقه محکوم می سازد. آنهم در زندانی کثيف در ويرانه ای بنام دروغستان که فرد محکوم، بايد در آن، باقی مانده عمر خود را به حمالی هرروز دروغ بيشتر و هر بار هم کثيف تر بگذراند.

 

«خودشکنی» و « پوزش»، فروزه های بزرگ و انسانسازی هستند که ای دريغا که استعداد آن در ما بسيار اندک است. از اينروی هم هست که بسياری از ايرانيان به آغوش اهريمن بی معنويتی و دروغ و خيانت در غلطيده اند. من ترديد ندارم که بسيارانی از دشمنان ديروز آن پادشاه، خيلی بهتر و بيشتر از من به نيکی ها و دادگری های او و به بزرگی اشتباه خود پی برده اند، ليکن کو آن دل بيدار و زَهره ی اظهار !؟

 

 بنا بر اين، من، نه هشيار تر از ديگران، بلکه بی ادعا تر و افتاده تر از بسياری هستم. من نه تنها هرگز ادعای روشنفکری نداشتم، بلکه هميشه هم از واژه ی«روشنفکری» بيزار بودم و هستم. هرگز هم ادعای همه چيزدانی و همه فن حريف بودن را نداشتم و ندارم. به همين خاطر هم نمی ترسم که وقار دروغين و تنديس جبروت نداشته ی خود را خْرد کنم.

 

نويسنده خود را يک «روشنگر» می دانم. روشنگر هم از ديد من، فردی بی ادعا است که خود نيز پيوسته در حال پژوهش و يادگيری است. فقط هم، واپسين برايند های تجربی و آگاهی های بدست آورده ی خود را بعنوان همان «روشنگر» به خوانندگان خود منتقل می سازد.

 

نقش روشنگر راستين از ديد من، درست نقش يک سرباز در برابر جامعه است. اما سربازی که پزشک هم هست، آنهم پزشکی آگاه و مسئول. اما سرباز و پزشکی، فرهنگی. او است که ابتدا بايد فرد تحت مراقبت«جامعه» خود را خوب بشناسد و سپس هم با چشم و گوشی باز، مواظب امنيّت و آسايش آن فرد باشد.

 

روشنگر است که با هر روز«بهتر شناختن جامعه ی خودی» و به موازات آن، با هر روز«آگاه تر ساختن خويش از آخرين «فرآورده های انديشه ای» در جهان و «تجربه آموزی از رخداد ها»، بايد روز به روز بهتر و بيشتر از سلامت و نشاط جامعه ی خود پاسداری کند. روشنگر است که بايد بداند اين بدن«جامعه»، کدام ويتامين ها را کم دارد، به چيز هايی حساسيّت دارد، در برابر هجوم چه نوع ميکرب هايی ناتوانی دارد و اين پيکر، ممکن است در معرض ابتلای به چه بيماری هايی باشد. با تکيه بر همين شناخت دقيق و کوشش مدام هم، جامعه را پيش از ابتلای به هر بيماری، از خطر هايی که سلامت او را تهديد می کند آگاه سازد.

 

نه اينکه اول کر و کور و تا گلو« ملا باز» شود و تازه پس از اينکه ملا ايران را نابود کرد، بفهمد که ای داد بر من! چه ميکرب کشنده ای بوده است اين ملای لعنتی و آنگاه « ضد ملا» شود. يا، نه اينکه هشت سال در پی يک ملای ديگر بيفتد و اصلاحاتچی شود و از ملا انتظار دموکراسی داشته باشد، و آنگاه که ديگر حتا برای کودکان دبستانی هم روشن شد که « ملا اگر اصلاحاتچی و دموکرات شود که ديگر ملا نيست»، تازه بفهمد که اصلآ ملا از اينروی ملا است که انسان را شايسته ی رقم زدن سرنوشت خود نمی داند، و عمامه او يعنی تابلوی«مرگ بر دموکراسی».

 

با آنچه آوردم، تمام کوشش من برای اين است که يک روشنگر خوب باشم. سپس هم اگر بتوانم، با هر روز بيشتر آگاه ساختن خويش، يک «انديشه ساز». چه که به باور من، ما در زمينه ی «انديشه های بومی»، در بينوايی مطلق بسر می بريم. سبب اصلی تمامی اين نگونبختی ها و بيراه رفتن ها هم، همين نبود«انديشه سازان» دردآشنا و راستين در ميان ما است.

 

يعنی در فقدان نخبگانی با سرشتی پاک و انديشه ای رها از زندان هر نفرت و کين، که با شناخت ايران و ايرانی، انديشه هايی منطبق با تاريخ و فرهنگ و مناسب با گنجايش های اجتماعی خودمان، برای پاسخگويی به نياز های اين روزگار ما توليد کنند.

 

اين عقده ای ها و شهرت طلب های که ما داريم، در حالی لقب روشنفکر را با خود به يدک کشند که، شوربختانه خود در تاريکی مطلق دگم های خود زندگی می کنند. همچنين در زندان کينه های چرکين و خود خواهی های خويش. همچنان هم تخته بند مطلق انگاری «انديشه های غيربومی» فلان فيلسوف و در نقل گفته های بهمان نظريه پرداز شرقی در استدلال های خود. آنهم البته تمامآ برای به اثبات رساندن حقانيّت همان دگم های خود، نه برای آگاهی دادن به ديگران که اصلآ براستی که سطح آگاهی خودشان، حتا به مردم عادی هم نمی رسد.

 

کار روشنفکری در ايران به چنان فضاحتی کشيده که حال بحث بر سر بديهياتی چون، ناسازگاری اسلام خردستيز و سربربا آزادی و کرامت انسان، انگل بودن روضه خوان ها و عدم ارتباط موروثی بودن يک نظام با«جمهوری يا پادشاهی» بودن آن هم در ميان ما مباحث روشنفکری محسوب می شوند. يا اينکه مثلآ، قوام السلطنه بهتر بوده يا مصدق السطنه، ارانی بهتر بوده يا جزنی، مائو درست می گفت يا هوشه مينه و سخنان بيهوده ای از اين دست که نه کوچکترين فايده ای برای ما دارد، نه به درد اين عصر و زمانه می خورد و نه اصلآ ارتباط مستقيمی به کار روشنفکری دارد.

 

 به همين خاطر هم نگارنده چند سالی است که از اين بحث های بی فايده و پايان و تکراری گريزانم. از صاحبان چنين انديشه های نازلی هم به سختی ملول و نالان. انزوای خود خواسته ای ساخته ام که در آن بتوانم بيشتر مطالعه کنم، انديشه های گذشته خود را بررسی و نقد کرده و با هر چه رها ساختن خود از بند اين نرم ها و آگاه تر شدن، فرد مفيد تری باشم. اينکار را هم از ديد خود، وظيفه ی ميهنی و تاريخی خود می دانم

 

 وظيفه ميهنی می دانم از اينروی که من براستی سرزمين مادريم را دوست می دارم و خود را وامدار آن می دانم، برای ادای دين هم وارد اين عرصه شدم. بدون خود بزرگ انگاری اما بی شکست نفسی بيجا هم، آگاهی نسبی و جنم اينکار را هم در خود سراغ داشتم که آستين همت بالا زده و به اين ميدان آمدم. پيشينه ام هم نشان می دهد که در اين زمينه زياد اشتباه نکرده ام. زيرا که نه اشتباه بزرگی داشتم، نه لغزشی و نه اينکه تا کنون با نوشته های خود باعث گمراهی کسی شده ام که از کار خود شرمنده باشم.

 

 از روی راستی می نويسم که اگر اين احساس دين نبود، من کسی نبودم که ناآگاهانه و بی اينکه حرفی برای گفتن داشته باشم، تنها برای بزرگنمايی و عقده گشايی و مطرح  شدن، به نوشتن روی آورم. چون نه جسارت اين کار را دارم و نه اصلآ براستی در پی شهرت بوده و هستم. اگر هم به خطا وارد کار روشنگری شده بودم، شک نکنيد که خيلی زود آنرا می پذيرفتم و ديگر هم وقت خود و ديگران را به هدر نمی دادم.

 

نگارنده ويژگی های بد زياد دارم، اما براستی، بی آزرمی و پررويی، جزو آن ناهنجاری ها در رفتار من نيست. نويسنده که اگر حتا يک صدم خطا های اين افراد را داشتم که با«هزار و يک انحراف ايران بربادده»، هنوز هم با خيره سری خويشتن را انديشمند می انگارند، به شرافت سوگند که از شرم سر به زير افکنده، قلم انداخته و برای هميشه ساکت می شدم.

 

و اما اينکار را از اينروی يک مسئوليّت تاريخی می دانم که باور دارم ما در حال رقم زدن تاريخ روزگار خود هستيم. ما، يا بايد وارد اين ميدان نمی شديم، يا اگر وارد شديم، بايد بدانيم که در برابر نسلهای آتی و تاريخ اين سرزمين مسئول هستيم.

 

شايد بسياری از کسانی که امروز قلم به دست گرفته و خود را روشنفکر و نويسنده ی سياسی می نامند، خود ندانند که چه مسئوليت سنگينی را به گردن دارند. از اينروی هم، هر بی وفايی و پستی را که نسبت به ميهن خود خواستند بکنند و خيال کنند که کسی هم سر از کار آنها در نخواهد آورد.

 

 ليکن اين بی خبران بايد بدانند که تاريخ، بسيار بسيار تيزبين است. آنهم تاريخ وسواسی ايران که موی از ماست می کشد و در داوری هم، آن اندازه سختگير و بی رحم که حتا نوک سوزنی لغزش غيرعمد را هم بر کسی نمی بخشايد، چه رسد به دو دوزه بازی و شيادی و از پشت به مردم خود خنجر زدن.

 

کسی که امروز قلم به دست گرفته و يا مرتبآ از پشت اين ميکروفون به جلوی آن دوربين تلويزيونی می پرد، بايد بداند که فردا، تمامی نوشته ها و گفتار و کردار او به زير ذره بين و نورافکن بی رحم ترين پژوهشگران تاريخ خواهد رفت. بدانسان که حتا تمامی حقه بازی های قلمی، روابط پنهانی و حتا اميال درونی وی نيز بر همگان آشکار خواهد شد.

 

از روی راستی می نويسم که من هر گاه شروع به نوشتن می کنم، خود را در فضای دستکم پنجاه ـ شصت سال پس از امروز مجسم می کنم. در زمانی که ديگر مرده ام و در ميان نيستم. با چنين نگرشی هم، آنسان می نويسم که پنداری خود نيز می خواهم از کار خود سر در آورم. يعنی موشکافانه بدانم که اين «امير سپهر» تا چه اندازه از درد های جامعه ی خود آگاهی داشته، شرافت ملی او چه ميزان بوده، تا چه اندازه از کينه و تعصب رها بود و اساسآ اين آدم اصلآ خود چگونه معجونی بوده و برای چه اين اندازه جوش می زده.

 

نانوشته پيداست که من نيز زندگی و جاذبه های هستی را بسيار دوست می دارم. اما شايد تفاوت ديگر من با پاره ای در اين باشد که من به زمان پس از مرگم نيز می انديشم و به داوری در مورد خودم پس از رفتنم. به بيانی ديگر، من پيوسته در اين انديشه هم هستم که ديگر عهد شباب را پشت سر نهاده و به سرازيری افتاده ام. چند سال زود تر يا ديرتر هم جزو رفتگان خواهم بود، ليکن بدون اينکه غلو کنم، ترديد ندارم که نامم نيز با من نخواهد رفت.

 

چگونگی و جايگاهم را در تاريخ آينده ی ايران البته که نمی دانم. اما در آمدن نامم در تاريخ «ادبيات سياسی» اين روزگار کوچکترين ترديدی ندارم. به همين خاطر هم، تمام کوششم اين است که پس از مرگم، نامم به زشتی برده نشود. با چنين نگرش و باوری هم هست که بار مسئوليّت بزرگی را بر روی شانه های خود احساس می کنم. بسيار بسيار هم مواظب نوشتار و حتا رفتار فردی خود هستم. چون می دانم که پس از مرگم، حتا معاشرت های شخصی ام هم بر همگان آشکار خواهد شد.

 

در اين مورد، بی اينکه قصد هيچ مقايسه ای داشته باشم و بخواهم پشه با فيل برابر کنم، اينرا بنويسم کم من شک ندارم که نه تنها ميرزا فتحعلی آخوند زاده و طالبوف و کرمانی ... که حتا فردوسی و رازی و سعدی و حافظ هم خودشان هرگز گمان نمی بردند که دارند چه رد و اثری را از خود در تاريخ ايران به جای می گذارند.

 

 کما اينکه سفلگانی چون ميرزا آقا خان نوری و شيخ فضل الله نوری و نورالدين کيانوری و همين علی رضا نوری زاده «وزير دفاع آخونديسم کثيف و ضد ايرانی» هم هرگز گمان نمی بردند و نمی برند که پسماندگی و خيانت و زشتکرداری های پنهانی ايشان، پس از مرگشان از پرده برون خواهد افتاد و نامشان تا ابد با ننگ و بی شرافتی هم نشين خواهد شد. (امان از دست اين نوری ها و نوری زاده نام ها که با پلشتی ها و نامردمی های خود، آبروی مردم دلير و نازنين نور را برده اند!)

 

نگارنده در اين مورد پيوسته تا دم مرگ اين سخن پدر از دست رفته ام را آويزه ی گوش خواهم داشت که در مورد آشنای لاله زاری خودش، زنده ياد صادق هدايت می گفت: « پسرم، هدايت وقتی هدايت شد که مرد و رفت. آن بيچاره تا زنده بود، اصلآ کسی او را تحويل نمی گرفت! آنچنان هم کسی او را نمی شناخت، حتا در شهر تهران».

 

 او درست می گفت. زيرا می بينيم که دو متفکر بزرگی که زنده ياد محمدعلی خان فروغی«ذکاء الملک» اصلآ حتا آنها را به فرهنگستان ايران هم راه نداد، يعنی هدايت و کسروی، تازه امروز جواهر بودنشان روشن شده و چون نگين الماسی در حلقه ی فرهنگ و ادبيات سرزمين ما می درخشند. يعنی آن دو انديش ور بزرگ، نيم سده پس از مرگشان، تازه به نامور ترين و تأثير گذار ترين نويسندگان ايران تبديل گشته اند. همچنين به محبوب ترين نويسندگان نسلهای امروز ايران.

 

دو انديشمندی که نه چريک و توده ای شدند، نه مخالف نظام پادشاه و حتا يک لحظه زندانی. سرانجام هم، هر دو هم مستقيم و غير مستقيم، کشته ی استبدا راستين و اصلی«فاشيسم مذهبی» شدند، نه تيرباران. آنان انديشمند راستين بودند و درد اصلی را شناخته بودند. به همين خاطر هم نسل پس از نسل به شهر و محبوبيت شان افزوده خواهد شد.

 

نه شاملوی روان ناشاد توده ای که زبانش حتا يکبار هم نرچخيد که از ايران و ايران دوستی سخن گويد و پيش از آن بلوا هم حتا يک جمله در نقد اين استبداد اصلی پسمانده و ويرانگر و ضد ايرانی بگويد و بنويسد. چون اصلآ بينش و آگاهی شناخت درد های اصلی جامعه و مردم خود را نداشت. تمام هوش و حواسش او به مسکو و برلين شرقی و پکن و پر از نکبت و حتا انور خوجه و ويرانکده ی او بود که در پايتخت کشورش تيرانا، حتا تا سال نود ميلادی هم تاکسی های آن ماچه الاغها بودند.

 

بسياری از نسل های امروزی، حتا نامی از نويسندگانی چون جواد فاضل، ر اعتمادی و حجازی و حتا بزرگ علوی و صادق چوبک... هم به گوششان نخورده که در دوران خود، براستی گرد و خاکی براه انداخته بودند. همچنين نامی از مهدی سهيلی که در روزگار نوجوانی من، اشعارش در کوچه و خيابان و تاکسی و اتوبوس، ورد زبان هر زن و مرد پير و جوانی بود.

 

نسل های امروز ايران، در پی انديشه های کسروی تبريزی و هدايت هستند، زيرا که آنان بسيار از زمان خود پيش بودند، نه بزرگ علوی ره گمکرده و هپروتی که نه هرگز ايران را شناخت و نه نياز های ميهن خود را. علوی گر چه انسان عدالت خواهی بوده، ليکن انسانی رهگمکرده که به جز فرياد و فغان از دست حکومت ميهن خويش، هيچ چيز ديگری در چنته نداشت.

 

طرفه اينکه او حتا مفهوم درست همان «عدالت» را هم نمی دانست آخر. ور نه کجا(DDR) اريش هونيکر روانی، يعنی آن جهنم پر از تبعيض و ظلم را «آزاد ترين کشور» و «بهشت پرولتاريا» می ناميد و ميهن هزار بار بهتر و آزاد تر خود را رها کرده و در آن جهنم سياه می زيست.   

 

پس، عنصر نادانی که اصلآ تفاوت ميان پليسی ترين و يکی از بدبخت ترين کشور های بلوک شرق «آلمان شرقی»، آن زندان گرد و خاک گرفته و بی آذوقه را با يک کشور آزاد و مرفه و بسامان نداند، اصلآ چه انديشه ی انسانی و پيشرو دارد که بتواند آنرا به نسل پس از خود نيز منتقل سازد. طبيعی است که بسياری از فرزندان امروز ايران ندانند که دارنده ی نام « آقابزرگ علوی»، اصلآ صاحب لبنيات فروشی سر کوچه خاله شان بوده و يا لحاف دوز دوران دختری مادر بزرگشان.

 

اين تازه در حالی است که او به جز دو کتاب مثلآ سياسی که به مفت سگ هم نمی ارزد، چند رمان خوب هم از خود بجای نهاده. ليکن در اين روزگار ملا گزيدگی و فقر و بيداد ـ که اصلآ ميوه ی زهرآگين همان انديشه های ويرانگر افرادی از مرحله پرت چون بزرگ علوی است، چه کسی را اصلآ زمان و حوصله ای برای رمان خواندن!

 

حاصل اينکه، ما ايرانيان قلم به دست که بالای نيم قرن زندگی کرده ايم، حال ناسلامتی نقش مادران و پدران نسل های آينده ی ايران را داريم. از اينروی هم، مسئوليتی بس بزرگ و خطير بر گردنمان است. بويژه در اين سياه ترين روزگار ميهن و تيره ترين روز های زندگی هم ميهنان هستی از دست داده و اسيرمان.

 

بگونه ای که ما اصلآ حق نداريم که سرنوشت اين نسل و نسلهای آينده و تاريخ و هست و نيست ايران را در سايه ی اميال شخصی و ايده آل های چند سال باقی مانده از عمر خودمان قرار دهيم. تحريف تاريخ خيانت است. ما بايد راستی ها را بگوييم و بنويسيم، ولو اينکه تمامآ به ضرر ما باشد. اگر خود هم ننويسيم اين راستی ها آشکار خواهد شد. در اين مورد ترديد نبايد داشت.

 

نگارنده شک ندارم که نسل های آينده ی ايران، هر آنچه که ما کرديم، ای بسا که حتا واژه واژه ی هر جمله ای که نوشته ايم و می نويسيم را، در فردا های ايران به زير ذره بين خواهند کشيد و در مورد کار ها و انديشه ها و آرا و عقايد و خود ما داوری خواهند کرد.

 

بويژه در اين مورد که چه کسانی از ميان ما در اين روزگار تيره و تار تاريخ ايران، براستی دلشوره ی ميهن و سرنوشت مردم خود را داشته اند و تا کجا حاضر بودند که برای ماندگاری ايران و بهزيستی نسل های آينده ی اين مرز و بوم، از خود شکيبايی و گذشت و از هم مهم تر« مسئوليت پذيری» نشان دهند و راستگو و راستکردار باشند.

 

پس، نقش خود را دريابيم و حواسمان باشد که مسئوليّت تاريخی ما «به سرازيری عمر افتادگان»، آنچنان بزرگ و حساس است، که عدم درک و پذيرش آن، بدون ترديد، نه تنها نام خودمان، بلکه فرزندان و نوادگان و نتيجه ها و نبيره ها و خلاصه هر آنکس که نسب از ما خواهد داشت را آماج نفرت و لعنت نسل پس از نسل هم ميهنانمان خواهد ساخت.

 

سخن پايانی اين بخش اينکه حکايت پادشاه فقيد با دشمنان بی شرافت اش، درست حکايت« قديس و ابليس است». من هرگز ننوشته و نمی نويسم که محمد رضا شاه پهلوی يک قديس بود، او نيز چون هر انسانی، بدون شک لغزش هايی داشته که می توان آنها را نقد کرد. ليکن نقد کجا و بی شرافتی و بی وجدانی کجا!

 

آخر چگونه می شود که در داوری در مورد «ايران شيدا» ی بزرگی چون او که سی هفت سال تمام به ما خدمت کرد، تمامی کوشش ها و دستاورد های بی همتای آن مرد نازنين در غربت مدفون را ناديده انگاشت و او را يکسره بد و ضد مردم و عامل بيگانه و ديکتاتور... ناميد! جز اين است که آدمی بايد يک ابليس پست و بی وجدان و شرف باشد که حتا تمامی آن پاکی ها و زيبايی ها و معصوميت های دوران او را هم پلشت و نازيبا و گناه آلود ببيند؟

 

آنهم سی و هفت سالی که به اعتراف حتا تمامی دشمنان خارجی ايران و شخص خود وی هم، يکی از درخشان ترين و پر افتخار ترين و غرور انگيز ترين دوران سراسر تاريخ ايرانيان بوده است. از اينروی، اگر پادشاه فقيد در برابر انسانهای با شرف و وجدان و دادگر قديس نباشد، بدون ترديد در برابر دشمنان بی وجدان و اهرمن خوی خود، يک قديس بی چون و چرا است.

 

آن پادشاه بيچاره آخر چگونه ديکتاتور و سانسورچی و آزادی کشی بوده است که همه ی شما بی وجدان ها، نه تنها در دوران او تمامی آثار«ويرانگر» خود را منتشر می ساختيد، نه تنها اسم و رسم و احترامی در اجتماع داشتيد، نه تنها دارای بهترين امکانات زندگی و رفاه بوديد، نه تنها حتا سفر های خارجی خود را هم داشتيد، نه تنها خوشگذرانی های شبانه ی خود را داشتيد، ... که نود درصد تان هم شغل های بسيار حساس و خوب دولتی داشتيد، و حتا و حتا و حتا، بار زيبا و پر از شمع «هتل مرمر» و «کافه نادری» را برای مشروب ارزان کوفت کردن و توطئه چيدن بر عليه خود او!

 

سوگند به راستی که من وقتی به داوری تاريخ «ادبيات ايران» در مورد پاره ای از دشمنان بی معرفت و نمک بحرام آن پادشاه می انديشم، حتا به جای آنها از انسان بودن خود شرمنده می شوم. عناصر پسمانده، ضد ايرانی، نابينا از کينه، حسود و بی وجدانی چون احمد شاملو، علی شريعتی، علی اصغر حاج سيد جوادی، رضا براهنی، سياوش کسرايی، حسين نصر، مسعود بهنود و نوچه اش نوشابه اميری ...

 

و بويژه بهرام مشيری، اين مرد مثلآ فرهنگمدار«خود بی فرهنگ» که فقط کتابی هايی چند، بار اوست و کردارش هم همچنان طويله ای و چهارپاداری. ناانسانی ديوانه از کينه  که اين« جنون نفرت و کين»، و «ايدز وجدانی» او را از شرف و انسانيت و اخلاق و حتا کوچکترين دادگری هم ساقط کرده است... امير سپهر

 

اين نوشته، يک بخش ديگر هم خواهد داشت

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.