بياد يک فرزند خوب اهورای پاک و شادباشی به اسپانيای هميشه سبز و سربلند

 

امیر سپهر

 

منبع: سایت زادگاه

 

 

 

Let the songs begin

Let the music play

Make the voices sing

Start the celebration

Come alive

Barcelona - Such a beautiful horizon

Barcelona - Like a jewel in the sun

Viva - Barcelona

 

يک سال نوـ ی ميلادی ديگر هم تمام شد و سالی دگر آغاز گشت. بر اساس نرم های رايج، لابد من نيز بايد اين نخستين نوشته امسال خود را با شادباشی به همين مناسبت آغاز کرده و باز هم از روی همان نرم نگارش وطنی، بنويسم که آخرين دلقک بازی و آبروريزی احمدی نژاد چه بوده، خامنه ای بتازگی با چه ياوه ای ما را رسوا تر ساخته، اسرائيل چه کرده، حماسی ها در غزه در چه حالند، جناح تندرو به آن دگر گروه که خود را کندرو و يا اصلاح طلب می نامد، چه گفته.

 

يا اينکه، سپاه پاسداران در سال دوهزار و هشت ميلادی چه مقدار جنس قاچاق وارد ايران کرد، بهای نفت به چه سطحی تنزل پيدا کرد، شيرين خانم عبادی « بنت الهدی» که می خواسته است به شوهر دستيار اولش، نرگس خانم محمدی «بنت الهدی الثانی» يعنی حضرت حجت الاسلام والمسلمين، آسيد تقی رحمانی مد ظله العالی جايزه بدهد، در مورد بسته شدن دارالوکاله اش چه فرمود و مسائلی از اين دست که ما سی سال است نظاير آنها را هر روزه می نويسيم و می خوانيم و می گوييم و می شنويم.

 

يعنی سخنانی ملال آور، صرفآ« اخباری»، زمان سوز و تکراری که نه تنها تا کنون به اندازه ی نوک سوزنی هم بکار ما نيامده، سهل است که، روز به روز هم سبب فربهی بيشتر رژيم اسلامی روضه خوان ها گشته و در نتيجه ی آن هم، روز به روز ما را ژرف تر در اين مرداب خون و نکبت و کثافت تاريخی فرو برده است.

 

آشکارا بنويسم که راستش، من يک نفر ديگر از اين کار های کودکانه و تکراری خسته هستم. از اينکه برای چهارم و نهم آبان يکی ـ دو شادباش بنويسم، برای بيست و يکم آذر ماه يک فتحنامه، برای نوروز يک نوروزی نامه، برای بيست و دوم بهمن ماه يک سوگنامه، برای بيست و هشتم امرداد يک« قيام نامه» يا« کودتانامه» و، و، و

 

 

 

براستی ما پيش از نوشتن و يا خواندن اين مطالب يکسره تکراری که بهترين نام هم برای آنها« دل خوشکنک نامه» است، هيچ از خود پرسيده ام که، چه زمانی می خواهيم از اين دور باطل زدن دست برداريم و کمی هم به آينده بيانديشيم!؟ سال ميلادی نو شد، تا هفتاد و اندی روز ديگر، سال خورشيدی خودمان هم نو خواهد شد. دهها سال ديگر هم، آمده و خواهد رفت. اما فی نفسه چه فايده از اين آمد و شد سالها برای ما؟

 

 نو شدن هر سال، البته دگرگونی های بسياری را در طبيعت سبب ساز می شود، بويژه سال نو ما که به طبيعت جانی دوباره بخشيده ، رود ها را پر آب، دشت ها را سرسبز، درختان را پرشکوفه، آهوان را سرمست، مرغان را غزلخوان و هوا را معطر و آفتاب را جانبخش می سازد، ليکن انسان برای بهاری گشتن و سرسبز کردن مزرع سرنوشت خويش که نيازی به رسيدن سال و ماه و فصل مشخصی ندارد.

 

چون او تنها موجود زنده ای است که وارون ديگر جانداران که اسير قوانين طبيعت هستند، به مدد خرد و همت خويش، حتا برهم زننده ی نظام طبيعت و شکننده ی جبر فصول هم هست. من، يک بار ديگر هم اين مطلب را در جايی آورده ام که، انسان، يگانه موجودی است که می تواند در زمستانی سخت و استخوان سوز، در درون خانه ی خود، بهاری بسازد و به سرمای کشنده ی طبيعت در بيرون پوزخند زند. چون او هم خرد دارد و هم سرمايه ی بزرگ ديگری بنام استعداد فراگيری.« من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک / چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد»

 

 پس، بهاری و نو شدن، و يا در سختی و سرمای زندگی ماندن هر انسان و ملتی، بستگی به اراده و همت خود آنان دارد نه آمد و شد اين سال و سالهای دگر. ما اگر از يک زندگی آزاد و انسانی و مرفه برخوردار باشيم، تمام فصول و ماهها و هفته ها و روز هايمان زيبا و بهاری خواهد بود. چون زيبايی و زشتی هر فصل و روزی، بستگی تام به چگونگی زندگی و روحيه ی ما دارد.

 

از اينروی، من نه شادباشی دارم که برای کسی بنويسم و نه آرزويی برای بهبود کار کس و کسانی و يا حتا ميهنمان. زيرا که اين شادباش گويی در ميان ما، بيش از اينکه سخنی سنجيده برای مناسبت های درستی باشد، کاری صرفآ از روی تقليد و عادت است. وقتی هيچ کاميابی و انگيزه ای برای شادی وجود ندارد، اصلآ شادباش برای چه و به چه مناسبتی؟

 

 تنها برای اينکه از سالی به سال دگر رفتيم؟ اين که می شود يک شوخی خنک نه شادباش. جدای از اينها، مگر به شادباش و آرزو کاری به سامان می رسد. سامان دادن هر کار و رسيدن به رهايی و شادی و نيکبختی، اراده و همت می خواهد. پس آنچه اينک ما بايد به هم گوشزد کنيم اين است که فراموش نکنيم که همه چيزمان برباد است.

 

از آنهم مهم تر، اين سخن خردمندانه و مسئوليّت زا و انگيزاننده را که، اين«همه چيز» را هم خود برباد داديم نه جن و پری، يا توطئه ی چين و ماچين و نه حتا زرنگی شيخ و ملا ها که خود آنها را سوار کولمان کرده و به کاخ ها برديم.

 

پس علت استيلای اين بی فرهنگ ترين و پسمانده ترين و سفله ترين قشر بر ميهن ما، خود ما نادان ها بوديم. تنها چاره ای رهايی از دست اين دريوزگان هم، بپا خاستن و جبران آن خطای خانمان برباد ده است. يعنی همت و پايمردی به خرج دادن و گوش اين اراذل را گرفتن و آنان را دو باره به گورستانها باز گرداندن.

 

نگارنده بار ها نوشته ام که هر ملتی که به رهايی راستين دست يافته، برای آن کاميابی و بهروزی خود، هزينه های بزرگی پرداخته است. شايد اوضاع تاريخی ميهن ما به تاريخ هيچ کشوری مانند اسپانيا شبيه نباشد. از اينروی هم من اين نوشته را با شادباشی به ملت بزرگ اسپانيا و با مطلبی اميد بخش و انگيزه ساز از آن ديار هميشه سبز و سربلند به پايان می برم. و با ياد فرزندی از فرزندان نازنين اهورای پاک به نام فرخ که او نيز چون فرخ زاد، يعنی دگر فرزند خوب آهورای پاک سرشت، هنرمندی بسيار بزرگ بود.

 

 

 

باری، به نوای اهورايی يک پارسی زاده زرتشتی از دست رفته و يک اسپانيولی قبلآ چون ما گرفتار گوش فرا دهيد. به نوای سحرانگيز فرخ ياFreddie، که اجدادش از ترس اسلام خرد سوز و هنرکش به هندوستان گريختند و به سوپرانوـ ی جادويیMontserrat Caballé با آن دم گرم و مسيحايی اش. انگاری حکايت زندگی اين دو هنرمند بی مانند، حکايت زندگی ما است. گويی که اين نغمه را هم برای ما ساز کرده اند.

 

 نام آهنگ"Barcelona" است. بارسلونا ـ يی که آنهم روزی چون شيراز و اصفهان و تبريز و مشهد و تهران ما، بيش از سی و سه سال اسير فاشيسم بود. پيش از آنهم درست چون ما، اسير زندان اسلام اهريمنی و دشمن عشق و مهر و زيبايی. تمامی انديشه وران و مشاهير آن کشور هم، در دوران فاشيسم فرانکويی، بسان فرزندان خوب ايران، از ميهن خود گريختند.

 

کسانی چون Fernando Arrabal (رمان نویس) Pau Casals (موسیقیدان)، Luis Buñuel (فیلم ساز) Juan Ramón Jiménez (شاعر برنده ی جایزه نوبل)،Severo Ochoa(بیوشیمیست او هم برنده ی جایزه نوبل)، Ramón Sénder (نمایشنامه نویس) و بسياری ديگر.

 

ملت اسپانيا اما با اراده ای پولادين و همتی شگفت انگيز، هم ديو اسلام را از سرزمين خود به خواری راندند و هم با خرد و مسئوليت شناسی و شکيبايی، دوران نفرت انگيز فرانکو را پشت سر نهادند. امروز هم که يکی از مرفه ترين و آزاد ترين و محترم ترين ملت های جهان هستند. آنهم با يک سيستم سياسی بقول منگل ها«روشنفکران» ما، پادشاهی موروثی و اخی نه جمهوری!

 

به اين فيلم و آهنگ پر معنای آن که حکايت ما در درون آن است بار ها خوب نگاه کرده و گوش کنيد و در اين نخستين روز های سال ميلادی(سال آدمها و ملتهای درست و حسابی، نه انگلهای خلقت!)، هر بار هم محکم تر از بار پيش، با خود پيمان ببنديد که کاری کنيم که تهران و شيراز و اصفهان و تبريز و سنندج و زابل و گرگان و تمامی ديگر شهر های ميهن خود را چون بارسلونا آزاد و رها و شاد و پرنغمه سازيم.

 

مرا هم نه، بلکه خويشتن را باور کنيد که اين کار بی شک شدنی است. آنهم به دست توانای خودتان اما با بيرون شدن از اين دور باطل سی ساله و از ميدان اين جنگهای دن کيشوتی و بی انتهای حيدری، نعمتی و با به خرج دادن کمی خرد و شرف ملی! فعلآ همين. امير سپهر.

 ژانويه دوهزار و نه ميلادی 

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.