امير سپهر

يگانه راه ، بازگشت به سامانه ی پادشاهی است

 

 

ارسالی از: سایت زادگاه

 

آن وضعی که ما ميان دو حکومت قاجار و جمهوری اسلامی داشتيم«يعنی عصر پهلوی»، يک روزگار استثنايی بود که شايد ديگر هرگز تکرار نشود...



تمامی کوشش دشمنان ريشه ای ايران هم در واقع از روی آگاهی، محو آثار همان پنج دهه و تخليه ی غرور و شرف و شخصيت و حتا خاطرات آن دوران از وجود ايرانيان است... ايرانی دوران قاجار و سپس هم جمهوری اسلامی، ديگر بايد به چه چيز خود بنازد؟ به مليجک و کريم شيره ای و قدم شاه خانم فاحشه ی خود! به جفت شدن پادشاهش با اسب و قاطر و الاغ، يا به حجت الاسلام خلخالی و حسين الله کرم و دست و پای اره کردن و صدور تروريسم و فاحشه و ننگ!



اگر مردم ما يک دهم اين تجربه ی کنونی را هم در سال پنجاه و هفت داشتند، حتا با دادن دو ـ سه ميليون قربانی هم از آيين پادشاهی خود پدافند می کردند ...

 

 

بنام خودم

 

 بنام هيچکس و هيچ چيز آغاز نمی کنم. نه بنام خدا و فلان رسول دروغين و کتاب مذهبی اش، نه بنام حق و حقيقت که تاکنون هيچ کسی آنرا در جيب نداشته و پس از اين هم هرگز نخواهد داشت، نه بنام شهدا و خانواده ی آنان، نه بنام خلق قهرمان يا زحمتکشان و کارگران و انگلس و مارکس و لنين، نه بنام اين رهبر سياسی و آن مرشد فکری و آن دگر شخصيّت مرده يا زنده، و نه حتا بنام ايران و ملت بزرگ آن« که راستش من يکی که تا کنون هيچ نشانی از اين بزرگی نديده ام!»، و نه بنام عدالت و مساوات و برابری، بلکه فقط و تنها بنام خود آغاز می کنم.

 

از اينروی بنام خود آغاز می کنم، زيرا هر آنکه تا کنون هر کاری را با اين نام ها آغاز کرده، خود شياد و قدرت طلب بی سر و پايی بيش نبوده که خواسته است با مشروعيت تراشی و ساختن مقدساتی از اين اسامی دهان پرکن، در سايه ی آن مشروعيت و مقدسات قلابی، فقط و فقط اهداف بيشرمانه و خائنانه و جنايتکارانه ی خود را پيش ببرد.

 

 

 

با اين توضيح، آنچه در پی خواهد آمد، نه سخنان و باور ها و ديدگاههای نشئات گرفته از انديشه ها و کردار اين دسته و گروه و سازمان و يا آن رهبر مرده يا زنده ، و يا حتا بر گرفته از انديشه های اين نظريه پرداز مدرن يا آن فيلسوف عهد قديم، بلکه فقط و تنها ديدگاهها و باور های شخصی خود نگارنده خواهد بود. مسئوليّت بد و خوب آنهم فقط با خودم می باشد.

 

هيچکدامی از اين باور ها و ديدگاهها هم، مقدس و رد ناکردنی نيست که از ديد من، اساسآ چيزی بنام مقدسات وجود خارجی ندارد. وقتی پای مقدسات به ميان آمد، ترديد نکنيد که فاشيسم وجنايت هم در پی آن خواهد آمد. پس مقدسات يعنی توجيهی برای زشت ترين کار ها و سبعانه ترين جنايات. با اين ديد، چنانچه کسی تمامی اين ديدگاههای مرا هم از بن و ريشه رد کند و حتا آنها را مسخره و مرا هم سفيه انگارد، نه او را خائن خواهم خواند، نه نابخرد و نه حتا دشمن.

 

اما اين را بياورم، از آنجا که مرا با کسانی که اين ديدگاهها را قبول ندارند، جای هيچ گونه بحثی نيست، تبعآ هيچ پاسخی هم به مخالفان آن نخواهم داد، چه رسد به اينکه با آنان ايميل پراکنی نموده و کلنجار هم بروم. و اين که آوردم، طبيعی ترين حق من است. زيرا من که کسی را مجبور به پذيرش اين انديشه ها نمی سازم.

 

پاسخ نخواهم داد زيرا، به باور من، هر آنچه که بايد گفته می شد و بر سر آن بحث می گرديد، در اين سه دهه، بيش از چند صد هزار بار گفته شده، و موضوع هزاران مصاحبه و نشست و کنفرانس و ميتينگ و مناظره و سخنرانی و مقاله نويسی هم بوده است.

 

بنابر اين، از پس اينهمه سال وراجی های ملال آور و بی حاصل، اينهمه روشنفکری بازی در آوردن عقده ای ها، برای شخص من ديگر اصلآ محل بحثی نمانده که حاضرم باشم سر نخی هم به کسی برای ادامه ی اين مسخره بازی ها بدهم. چون هر گونه وارد شدن به بحثی در اين زمينه ها، باز هم سی ـ چهل سال ديگر سرگردانی در بيراه ها را در پی خواهد داشت و همچنين گريبان گيری های سفيهانه را بر سر هيچ و پوچ. که صد البته سود آنهم بی کم و کاست به حساب رژيم روضه خوان ها واريز خواهد شد.

 

از اينروی، از کسانی که من و ديدگاههايم را قبول ندارند، با يک جهان فروتنی و مهربانی، خواهش می کنم که نه بيخودی زمان خود را به هدر دهند و نه زحمت خواندن و فورآ پاک کردن ايميل هايشان را بر روی دوش من بگذارند که براستی کار و زندگی دارم و زمانم بسيار تنگ است. نگارنده ديگر در دام اين بحث های انحرافی تکراری و ديگر براستی تهوع آور شده نخواهم افتاد که نه سرانجام و محصولی عملی در پی دارند، و نه اصلآ نقطه ی پايانی بر آنها متصور است.

 

از ديد من بحث ديگر بس است، مقاله در برابر مقاله نوشتن و ايميل در مقابل ايميل پراکندن ديگر کافی است. به چه زبانی و با کدامين واژه بايد به ايرانی حالی کرد که عزيزان من، موسم اين بحث های بر سر بديهيّات، ديگر حتا در ميان وحشی ترين ملت های جهان هم ديری است که بسر آمده، اين فقط ما ملت مسکين و عقده ای ايران هستيم که همچنان اندر خم همان کوچه نخست مانده ايم و وراجی را جايگزين عمل ساخته ايم. زمانه، زمانه ی کار و کوشش است نه شعار و پرچانگی.

 

ما بايد انديشه را دستمايه ی عمل سازيم نه عمل را قربانی وراجی. انديشه وسيله است نه هدف. چنانکه نگارنده براستی بدانچه که می نويسم باور دارم و باور هايم را هم زندگی می کنم، نه اينکه فقط برای ديگران موعظه کنم و خود آن کار ديگر انجام دهم. نگارنده از مدتها پيش به اينسوی نه ديگر مقاله می خوانم، نه کتابهای فارسی تازه را (به ويژه کتابهای شعر را) و نه ايميل های کيلويی جغد های اينترنتی را.

 

 اين ايميل های مسخره که آی کشتند! آی بردند! ای وای دزديدند و ددم وای که تجاوز کردند ... چيزی نيست جز پذيرش اين بی شرفی و بی ناموسی که مشتی اوباش بر سر ما ملت شريف ايران می آورند. اين کسان که اين « جغدنامه» ها را به اينسو و آنسو پراکنده می سازند، آن اندازه خبر اين بی ناموسی ها را خواندند و برای ديگران فرستادند که هم خودشان پاک به بی غيرت خو گرفته اند و هم ديگران را به سيب زمينی مبدل ساخته اند. اينگونه کار ها ديگر قبح اين بی غيرتی ها را هم از ميان برده است.

 

اين ايميل چی ها بخيالشان که کاری سياسی انجام می دهند، آنهم از نوع بسيار ميهن پرستانه و شجاعانه ی آن! بيچاره ها ديگر به ژرفا و مفهوم راستين کار خود نمی انديشند که اين فقط به رخ کشيدن بی شرفی و بی ناموسی های خود آدمی است نه کاری ميهن پرستانه. فرد باشزف ايرانی بايد از خواندن حتا يکی از اين خبر ها هم سر بر ديوار کوبد و از خجالت آب شود. نه اينکه ناشر اينهمه ظلم و بيدادگری و حتا تجاوز به نواميس خود باشد و حتا رگی هم در او به جنبش در نيايد.

 

نفس عمل اين جغد های اينترنتی بدين می ماند که عده ای اوباش پست در حال تجاوز به زنها و دختران مردمی باشند و آن مردم، بجای کوبيدن سر آن بی شرافت های متجاوز به سنگ و نجات نواميسشان، تنها به جار زدن خبر بی ناموسی خود در جهان دلخوش باشند. ملتی که تا اين اندازه از مرحله پرت و دلش به اين جفنگيات خوش باشد، البته که خانه و دار و ندارش را از دستش می گيرند و زن و دخترش را هم می فروشند.

 

 به هر روی، حال اگر کسانی آنچه را که آوردم قبول ندارند و همچنان هم عطش وراجی و دامه ی اين بازی های جفنگ را دارند، مرا خوش و ايشان را به سلامت! بروند سی ـ چهل سال ديگر هم بحث هپروتی کنند، مقاله بنويسند و بخوانند، روزی صد ها ايميل برای اين و آن بفرستند و هر کار ديگری که دلشان خواست انجام دهند و فقط من جان بر لب رسيده را به حال خود وانهد.

 

به شرافت که من يکی ديگر نه تنها از هر گونه بحثی حالم بهم می خورد، بلکه ديگر از هر چه مقاله و مقاله نويسی هم هست نفرت دارم. کارم بجايی رسيده که ديگر از ايميل بازکردن هم دچار دل بهم خوردگی می شوم. به همين سبب هم، چند ماهی است که ديگر هر ايميل غير شخصی را که دريافت می کنم، بی اينکه اصلآ آن را باز کنم، فورآ ديليت می کنم. باری، بروم بر سر اصل مطلب که پنداری اين مقدمه پايانی نخواهد داشت.

 

 

نسخه است اين، نه مقاله!

نگارنده گر چه اين نوشته را بنام خود آغاز کردم، ليکن طبيعی است که آنچه می نويسم برای خودم نيست. اگر می خواستم با خود سخن گويم که بر روی مبل لم می دادم و با موزيکی ملانکوليک با خود حال می کردم. نيازی هم به تفسير و توضيح و اين چشم کور کردن ها نداشتم. پس، من بدنبال مخاطب هستم. ليکن مخاطبانی که اين سری از نوشت های مرا صرفآ مقاله نويسی مپندارد.

 

من در پی کسانی هستم که ديگر از وضع موجود بجان آمده و براستی خواهان برونرفت از اين منجلاب و حرکت به سوی آزادی راستين و ريشه ای ميهن خود هستند. کسانی که اهل عمل باشند و اين نوشته ها را نسخه انگارند و بدان عمل کنند. اگر نوشتم که فصل مقاله نويسی و بحث بسر آمده، در حقيقت مرادم رساندن اين مطلب بود که زمان مقاله خوانی های بی عمل ديگر بسر آمده است.

 

همانگونه که نوشتم، من کاری به مخالفان خود ندارم. خطابم به شما هم ميهن گرامی است حال هم اين مطلب مرا می خوانيد. پرسش من از شما اين است که ديدگاههای مرا دوست داريد و نوشته ايم را درست و منطقی می دانيد، تا به کی می خواهيد به چند به به و چه چه به من گفتن اکتفا کنيد و همچنان به بی عملی ادامه دهيد! دست مريزاد و به به و مرسی  به چه درد من و شما و اين تيره روزی های ايران و ايرانی می خورد آخر!

 

من می گويم انديشه زمانی دارای ارزش است که محصولی عملی داشته باشد. همچنان که خواندن هم بايستی در آدمی انگيزه ايجاد کند. ور نه، بدا بحال شما خواننده که عمر گرانبهای خود را صرف خواندن نوشته های بی ارزش من می سازد که در شما هيچ انگيزه ی عملی به وجود نمی آورد، و ای دو صد نفرين بر من نويسنده ی بی استعداد باد که چنين چرت و پرت های بی مصرفی را نوشته و تحويل شما گرامی می دهم.

 

اصلآ انديشه ور يا روشنفکر راستين کسی است که با کلمه بتواند مردمی را به جوش و خروش آورده و به خيزش وادارد. خيزشی برای بر هم زدن نظم موجود و جابجا ساختن نرم ها و ارزش هايی در وجود خود و يا در پيرامون خويش. نه اينکه چشم و چال ملتی را پنجاه سال برای هيچ و پوچ کور کند و يا شعر هايی بند تنبانی سر هم کند که مردم را از حال و روز خود و دنيای راستين جدا سازد و در عالم خيال و هپروت غرقه سازد. يعنی درست همين وضعی که مردم ما دارند.

 

اگر نوشتم که ديگر هيچ کتاب شعری نمی خوانم از اينرو است که، اين شعر و شاعر بازی لعنتی ما را به خاک سياه نشانده. اين روپاپردازی های نفرينی آنچنان مردم ما را تنبل بار آورده که اين ملت غرق در هپروت، فقط ديدگاههايی را درست و انسانی می دانند که نياز به اراده و حرکت نداشته باشد. يعنی بتوان در جايی گرم و نرم يا زير سايه ی درختی نشست و با بستن چشم ها بدان دست يافت، نه با کوشش و فداکاری و پرداخت هزينه.

 

نانوشته نماند که شعر بازی يک درد مشترک برای تمامی شرقی های پسمانده است که اين شرق البته شرق جغرافيايی نيست. هر چه شعر و ادبيات داستانی خيال انگيز و فلسفه ی ذهنی و آسمانی است، متعلق به مردمان نگونبخت و پسمانده و گرفتاری چون ما است، و هر چه اکتشافات علمی و اختراعات تکنولژيکی است از آن مردمان دارای فرهنگ بالنده و پيشرفته.

 

کما اينکه با نگاهی به تاريخچه ی جايزه ی نوبل، به خوبی می توان ديد که هر چه جايزه ی فيزيک و شيمی و پزشکی بوده بوسيله ی دانشمندان غربی، بويژه يهوديان سخت کوش و باخرد درو شده و هر چه جايزه ی ادبی بوده را بيشتر خيالپردازان کور و کچل و عقبمانده ی کشور های بدبختی چون ما به خانه برده اند.

 

روزگاری شرقی ها (به ويژه ايرانيان) دلشان خوش بود که اگر غربی ها مدنيت و پيشرفت و صنعت و رفاه دارند، آنها هم در برابر، اخلاق و معنويتی ژرف و روحنواز و شعر و عرفان دارند. ليکن آن معنويت ديروز، امروز در سيمای سربران و متجاوزان و بمب گذاران و آدمکشان پست و جنايتکار انتحاری متجلی، و به نفرت و جنگ و ننگ جنايت مبدل شده است.

 

بزرگترين سهم اين دگرديسی ضدبشری هم از ما است که آنقدر در هپروت زندگی کرديم و مطلق گرايی بخرج داديم که کارمان از فرستادن پيام هايی معنوی، به صدور ناامنی و تيره روزی و نفرت و خون و رسوايی کشيد. زيرا خمينی و آن منگل ها (مثلآ روشنفکر ها) که جمهوری اسلامی اهريمنی را بر سر کار آوردند، پدر و مسئول تمامی اين ناامنی ها و سلاخی های  اسلامی در جهان هستند. حال چه آگاهانه و چه از سر نادانی که در هر دو شکل هم، اين گروه تباهکار که نه تنها ايران، بلکه تمام دنيا را به اين دوزخ مبدل ساختند ديگر اصلآ حرفی برای گفتن ندارند.

 

البته می توان پذيرفت که کسانی در سال پنجاه و هفت اشتباه کرده اند. اشتباه هر چه هم که بزرگ و پرهزينه باشد، اما امری طبيعی است که در هر مورد و در هر جايی پيش می آيد. ليکن آيا شما ديده يا شنيد ايد که جز يکی دو تنی از آن ياران ديروز خلخالی و خمينی و الله کرم، شرافتمندانه و با شهامت حتا برای يک بار هم که شده در جايی نوشته يا گفته باشند که اشتباه کرده اند؟ نگارنده که نديده و نشنيده ام.

 

از اينروی کسانی که ما را به اين خاک سياه نشاندند و هنوز هم خود را آگاه و پيشرو و روشنفکر و رهبر و سياسی... می خوانند، بی رودربايستی حتا از اين ملا ها هم دغلباز تر و پست تر و بی شرافت تر هستند. هرکسی هم که پس از تحمل سی سال تيره روزی و ننگ و حتا پس از آن خريّت مضاعف، يعنی خاتمی بازی ديروز، همچنان به اين ايران سوزان و مسئولان حقيقی تيره روزی های خود دل بسته باشد، بی هيچ پوزش و پرده پوشی، ديگر از يک حيوان چهارپا هم نابخرد تر است.

 

 پس برای نجات ايران، تنها به کسانی می توان اميد بست که، هم خط آنان کاملآ از اين ايرانسوزان جدا باشد، و از آن مهم تر، هم اينکه خود حساب خويشتن را بگونه ای روشن با ديروز خود روشن کرده باشند. يعنی کسانی که يا اصلآ در آن بلوا سهمی نداشته اند، يا کسانی که اگر هم از سر کم آگاهی، ديروز سرسپرده ی خمينی بوده اند، امروز بی هيچ توجيهی، مسئوليّت آن کار ضد ملی اما اشتباهی خود را بدوش می کشند.

 

بگونه ای که حساب گذشته ی و حال آنان برای مردم هم مانند روز روشن باشد، عناصری که هيچ چيز پوشيده در کارنامه سياسی گذشته خود نداشته و امروز هم هيچ غل و غش و گيری در کار آنان نباشد. شق سومی در اينکار وجود ندارد. اگر کسی کوچه ی بحث و توجيه ديگری برای امری به اين روشنی باز کند، بی گمان يک حقه باز است.

 

اينکه شاه نگذاشت ما کتاب خمينی را بخوانيم و ما هم به دنبال او و مشتی چاقوکش شهرنو و ميدان تره بار امين السلطان افتاديم و هر جفنگی را گفتند تکرار کرديم و دار و ندار خودمان را به آتش کشيديم هم شد دليل!؟ پس چرا من بيست و شش ساله ی غيرروشنفکر که در آن روزگار اصلآ دل خوشی هم از دستگاه نداشتم چنين بی شعوری را نکردم.

 

شما که خودتان امروز می گوييد که « او حتا زبان ما را هم درست بلد نبود»، و راست هم می گوييد. پس چگونه می خواستيد کتاب او را بفهميد! اصلآ اگر ما اين توجيهات شما را بپذيريم، آنگاه نبايد گفت که براستی خاک بر سر چنين ابله هايی باشد که به گفته خود به دنبال يک ملای زبان نفهم می افتند و خود را روشنفکر هم می پندارند!؟

 

بهر روی، گر چه من يکی به هيچ وجه به اين شعار بی محتوای «اتحاد همه ی ايرانيان» هيچ باور ندارم و آنرا هم هرگز تحقق پذير نمی دانم، با اين حال، اگر اتحادی هم توانست تحقق پيدا کند، شرط نخست آن اتحاد، اگر نگوييم « پوزش از مردم هستی باخته ی ايران»، دستکم بايد اين باشد که همگی مسئوليت عملکرد ديروزخود را بگونه ای روشن و بی لکنت پذيرا گردند. و اما راه کدام است؟و اما من چه می گويم؟

 

 

چرا عصر پهلوی؟

حکومتی ماقبل قرون وسطايی مانند جمهوری اسلامی، فقط در کشوری می تواند سی سال بپايد که مردم آن يا کاملآ وحشی و به دور از هر گونه دانش و تمدنی باشند، يا آن اندازه خيال پرداز و در هپروت که اصلآ از جهان راستين و ملموس به بيرون پرت شده باشند. شما از کنار اين سخن مردم مثلآ بافرهنگ و فکل کراواتی و دکلته پوش ما که «احمدی نژاد رئيس جمهور ما نيست»، به آسانی نگذريد. يک جهان معنا و پند و پيام در اين ياوه گويی نهفته است!

 

مردم بدبخت ما را از خود بيگانه و خانه خراب کرده اند اين منگل ها (روشنفکر ها؟!). اين خود باختگان که خود در عالم ذهن و انتزاع زندگی می کنند، آنقدر برای اين مردم گنده گويی کرده اند که حال اين ملت مسکين هم اصلآ در اين جهان و بر روی اين کره ی خاکی زندگی نمی کنند. همگی هم با همان وهم و خيال ايران را به اين روز سياه انداختند و خود گريختند.

 

اين سخنان قلمبه و سلمبه اما کاملآ بی محتوا و رويايی که مثلآ روشنفکر و سياسی ايرانی مرتب آنها را تکرار و تکرار کرده، کار ملت ما را به جايی رسانده که اينک اين مردم اصلآ در جهان ملموسات نمی زيند که بدانند همين احمدی نژاد حقيقت آنان است و باقی، همه يک سر چرت و پرت و خيالات!

 

آنگونه که همه می دانند، من احترام و مهری ويژه و ژرف به دو پادشاه بزرگ پهلوی دارم، زيرا که با چشمداشت زمان و مقطع تاريخی، من آن دو پادشاه را هيچ کمتر از کوروش و داريوش بزرگ نمی دانم. ليکن اين مهر و گرامی داشت باعث نمی شود که اين راستی را بپوشانم که در حقيقت پهلوی ها هم ناخودآگاه در اين « خود گمکردگی» مثلآ روشن فکر ايرانی سهمی بزرگ داشتند.

 

زيرا آن رفاه و نام نيک و شوکت و اعتباری که پهلوی ها به يکباره به ايران آوردند بود که اين مسکين ها را به اين اشتباه هولناک انداخت. از روی همين سطحی نگری هم بود که گمان کردند که تا پادشاه را از ايران برانند، کشور فورآ به سويس و سوئد و دانمارک مبدل خواهد شد. غافل از اينکه تمامی آن بزرگی و شوکت و اعتبار و رفاه و آزادی و شادمانی حتا خودشان هم، اتفاقآ تنها و فقط به دليل پادشاهی پهلوی است، و چون او برود، اينهمه هم با او خواهد رفت.

 

چنانکه از پس رفتن پادشاه از ايران، نامداران ترين دشمنان او که در همان نظام که دشمنش بودند بهترين مشاغل را داشتند و از نخوت و غرور، به پشت خود هم می گفتند که مرا همراهی مکن، يا به وحشيانه ترين شکلی کشته شدند، يا به بی آبرو ترين وضعی برای اقرار به پشت دوربين های تلويزيونی آورده شدند و در بازداشتگاهها و حبس خانگی هم مردند و يا اينکه فراری و مستمند و جيره خوار گداخانه های غرب گرديدند. حال هم که بی کس و تنها و گمنام افتاده اند گوشه غربت. هيچکس هم نيم نگاهی بديشان نمی اندازد.

 

برای روشن تر بيان کردن آنچه مراد دارم، ناگزيرم يک بار ديگر هم اين حقيقت تاريخی را بنويسم که، آن وضعی که ما ميان دو حکومت قاجار و جمهوری اسلامی داشتيم«يعنی عصر پهلوی»، يک روزگار استثنايی بود که شايد ديگر هرگز تکرار نشود. اين آن حقيقتی است که چشم روشنفکر ايرانی برای ديدن آن کاملا نابينا است.

 

تمامی کوشش دشمنان ريشه ای ايران و ايرانی هم در واقع بعمد و از روی آگاهی، محو آثار همان پنج دهه و تخليه ی غرور و شرف و شخصيت و حتا خاطرات آن دوران از وجود ايرانيان است. زيرا با حذف غرور و شخصيت و اعتبار روزگار پهلوی ها از هويّت ايرانيان، ايران و ايرانی ديگر ادعايی برای پررويی و زياده خواهی در جهان نخواهند داشت.

 

 اينکه اسلام پناهانی چون شيرين عبادی و عزت الله سحابی و ابراهيم يزدی و عبدالعلی بازرگان و سروش و کديور و سعيد حجاريان و خاتمی ... که حال بزرگان و انديشمندان ايران طاعون زده محسوب می شوند، کشور ما را ديگر با افغانستان و پاکستان و يمن و زنگبار و سودان مقايسه می کنند، اصلآ امری اتفاقی نيست. در عصر پهلوی تمام دعوا بر سر اين بود که چرا دموکراسی ايران بسان سويس، پيشرفت صنعتی آن چون آلمان و رفاه اجتماعی آن، همانند سوئد و نروژ نيست. و حال ببينيد کار ما بکجا کشيده است!

 

 ايرانی دوران قاجار و سپس هم جمهوری اسلامی، ديگر بايد به چه چيز خود بنازد؟ به مليجک و کريم شيره ای و قدم شاه خانم فاحشه ی خود! يا به جفت شدن پادشاهش با اسب و قاطر و الاغ، همان کار های شرم آوری که نه من، بلکه زنده ياد تاج السلطنه، دختر ميهن پرست و باشرف ناصرالدين شاه آن را در کتاب خود آورده است، يا اينکه به حجت الاسلام خلخالی و حسين الله کرم و مسعود ده نمکی و چشم از حدقه در آوردن و دست و پای اره کردن و صدور تروريسم و فاحشه و ننگ!

 

پس ما هر آنچه در آن دوران داشتيم نه تنها خوب، بلکه از سرمان هم هزار بار زيادی بود. اين استدلال که «اگر همه چيز خوب بود که مردم انقلاب نمی کردند» سخنی بسيار سخيف و سست بنياد است. زيرا اگر حتا ما بپذيريم که آن انقلاب مردمی بوده « که نبود و روشنفکر های بيشعور آن بلوای کور را از نادانی براه انداختند»، مگر ممکن نيست که ملتی دچار اشتباه شود؟ همانگونه که هر کدامی از ما به شکل فردی، هر يک هزاران اشتباه در زندگی شخصی خود داشته ايم، بسيار طبيعی است که ملتی هم در مقطعی کاملآ دچار اشتباه گردد.

 

مگر جز اين است که آلمانهای پدر فلسفه ی نوين و صنعت و دانش و موسيقی، خود با به قدرت رساندن هيتلر، هم خود و جهان را به نابودی و ويرانی سوق دادند و هم اينکه تاريخ خود را برای ابد به ننگ آلودند. کما اينکه ايتاليايی ها هم موسولينی را خود بر سر کار آوردند، همچنان که چينی ها هم مائو را و بتازگی هم که ونزوئلايی ها چاوز ديوانه و مسخره را و روس ها پوتين را و بلاروس ها الکساندر لوکاشنکو را. تاريخ ملتها پر است از اين اشتباهات و انحراف ها.

 

برای اينکه حق مطلب را ادا کرده باشم و از اين بخش درگذرم، در اينجا پرسشی را طرح می کنم و انديشه ی خود خوانندگانم را به کار می گيرم. فرض کنيم که ملت ما با اين تيره روزی هايی که در اين سی ساله کشيده  وبا اين تجربياتی که حال اندوخته، به يکباره از خواب برخيزد و ببيند هر آنچه که ديده، فقط کابوس و خيالی بيش نبوده.

 

يعنی محمد رضا شاه پهلوی فقيد همچنان پادشاه ايران است، شادی همچنان از آسمان می بارد، ميخانه ها و کاباره ها و ديسکوتک ها و بار ها باز است، دانشگاه و مدارس عالی همگی رايگان، دانشجويان دختر و پسر در کنار هم در کنسرت های آمفی تئاتر و کاخ جوانان، تغذيه ی رايگان و بيمه های اجتماعی و دلاری هفت تومان و بيمارستانهای رايگان همچنان برقرار است.

 

مردم در مسافرت کنار دريا، دختران نازنين ايران همچنان آزاد و شاد و شيدا، پسر و دختر آزادانه دست در دست، شهر ها امن و دکانها پر و پر رونق، همه جا چراغانی ... در چنين فرضی، آيا می توانيد تصور کنيد که به جز اين اوباش عمامه بسر و الوات چاقوکشان آنان که از دريوزگی به سلطانی رسيدند، حتا در سرتاسر ايران هم صد نفر ايرانی مغز خر خورده ای پيدا شوند که به سخنان ياوه ی آن ناروشنفکران و آخوند خمينی گوش فرا دهند و خواهان انقلاب در ايران شاهنشاهی باشند؟

 

پاسخ شخص من به اين پرسش اين است که اگر ملت ما حتا يک پنجم اين تجربه را هم که داشت، به شرافت سوگند که اگر تمامی ابرقدرتهای جهان هم با دخالت نظامی به کمک خمينی و آن ناروشنفکران آمده و می خواستند که در کشور آنان انقلاب را انداخته و پادشاه شان را از کار برکنار سازند، اگر لازم بود حتا دو ـ سه ميليون ايرانی هم خود را داوطلبانه به کشتن دهند و مانع سقوط آن آيين سياسی شوند، اينکار را انجام می دادند، ابر قدرتها را از ايران بيرون کرده، خمينی هندی را در آب دهان خود غرق ساخته و پايه ی فضيه را هم از بيخ می سوزاندند.

 

ترديد نداشته باشيد که با همان اندک تجربه، سر تمامی اين « ويرانگران روشنفکر نام» چپ و جبهه ی ملی چی و ملی مذهبی و مصدقی و مجاهد و چريک بانک زن و تروريست را هم به شکل چهارراه می تراشيدند و آنان را از پشت سوار ماچه الاغها کرده و در کوی و برزن می گرداندند. بنابر می بينيد که تا چه اندازه آن سخن که«اگر همه چيز خوب بود که مردم انقلاب نمی کردند» از پايه سست و پوچ و ناسنجيده است.

 

 

برآيند سخن

برای اينکه اين بخش را به پايان برم، بايد اين نتيجه گيری کوتاه را بنويسم که تنها راه اعاده ی حيثيت و آبرو برای ما ايرانيان، بازگشت از اين راه خطا است. يعنی بازگشت به نظامی که در پروسه ی عمل و پراتيک اجتماعی نشان داد که بهترين نظامی است که در ايران کار می کند. يعنی بازگشت به همان بهترين نظام طول تاريخ ايران پس از چيره گشتن تازی ها که عده ای نادان و بيگانه با تاريخ و روحيه ی ايران و ايرانی آنرا ديکتاتوری خاندان پهلوی می خواندند.

 

البته اين را نيز برای چندمين بار بياورم که کسانی که از استبداد خاندان پهلوی سخن گفتند و می گويند، درست فهميده اند، چون در آن زمان استبداد وجود داشت. ليکن چيزی که آنان هنوز هم از درک آن عاجز هستند، اين حقيقت است که آن استبداد برای نگهداشت آن مدنيّت و سکولاريسم کامل و برابری زن و مرد و امنيّت و آسايش و آبرو و شرف ايرانی بود، نه برای خيانت و آن تهمت های بی شرمانه ی ديگری که مشتی مغزباخته يا خائن چراغ به دست به آن نظام می زدند.

 

آن استبداد برای اين بود که فرزندان خانواده های ايرانی، اعم از يهودی و بهايی و زرتشتی وارمنی و کلدانی و آشوری و عمری و علی پرست و شيطان دوست و دهری مسلک و بی دين و با دين و کرد و بلوچ و آذری و لر و گيلک و مازندرانی ترکمن... همگی در يک کلاس و در کنار هم بنشينند و هيچ يک از آن نوباوگان ايران هم که در حقيقت سازندگان فردادی ميهن خود هستند، حتا به ذهن پاک و زلال شان هم خطور نکند که از همشاگردی خود، دين و يا قوميّت او را بپرسند.

 

 اين آن آيينی است که من در پی بازگشت بدان هستم. سامانه ای کاملآ آشنا برای هر ايرانی پاکنهاد و عجين شده با خون اين ملت بلا کشيده و خسته از اينهمه اميد واهی و بيراه رفتن و ريسک و امتحان. امری کاملآ شدنی و بدون هيچ ريسک و ابهامی. بازگشت از يک راه خطا و ويرانگر و پر هزينه اما با توجه به الزامات و نرم های امروز، نه کاملآ کپی آن آيين. چون نوشتم که من به هيچ روی نه نيازمند مشروعيّت گرفتن از کسی هستم و نه در پی کپی برداری کامل از سامانه ای. ليکن سود بردن از تجربه، نخستين شرط خردمندی است که من سخت بدان پايبندم.

 

 ما بايد بازگرديم، چون يگانه راهی که می تواند ما را از اين ننگ و رسوايی روز افزون دور ساخته و به سر منزل مقصود رساند، همان راه برگشت به آيين بومی و نياکانی است. ليکن اينبار با دست و ذهنی آنچنان پر از تجربه و سری آنگونه پر از مهر ايران، که ديگر در آن، هر ايرانی بلا کشيده و زخم خورده ای، خود سرباز فداکاری خواهد بود که به روز خطر، تا پای نثار جان از ميهن خود و سامانه ی سياسی آن پاسداری خواهد کرد، و من در اين امر کوچکترين شکی هم ندارم. حال چه با شاهزاده رضا پهلوی و چه بدون او.

 

 بويژه پس از رفتن او به آغوش داريوش همايون، اين رفيق شفيق توده اکثريت و سخن گفتن وی از فدراليسم، که معنای روشن اين سخن، برای من که خود هم از پدر و مادری آذری زاده شدم، گشودن راه برای دشمنان ايران و جيره خوران پست و کثيف اجنبی برای تجزيه ايران است. امری که من آنرا از دهان هر کس و هر مقامی که بيرون آيد، بدون ماله کشی و رودربايستی و احترام، يک خيانت آشکار و مسلم به ميهنم ايران می دانم. چه او دانسته اين سخن بيجا را گفته باشد و چه از سر تلقين و کم آگاهی.

 

اين برای من ايرانی دليل نمی شود که چون او فرزند پادشاه بزرگی است که من وی را در رديف کوروش و داريوش بزرگ می دانم، هر کاری بکند و هر سخنی بر زبان آرد. من هم  خود را به بی شعوری زنم و سکوت اختيار کنم. دستکم در اين زمينه ی ويژه، يعنی بر سر يکپارچگی ميهنم، من يکی که کسی نيستم که بتوانم در برابر کسی ساکت باشم. ولو که آن کس حتا خود کوروش بزرگ از نو زنده شده و يا داريوش شاه برخاسته از مرگ باشد، چه رسد به رضا پهلوی، همين. امير سپهر


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
www.zadgah.com

 

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.