دمکراسی و مبارزه طبقاتی، کتاب دوم : مبارزه طبقاتی در انگلستان، فصل سوم

لیبرالیسم!

 

سلام دمكرات

بینا داراب زند

 

مقدمه

اخیراً درگیریِ نظری ای بین لیبرال های وطنی و برخی از رفقای چپ انقلابی درگرفته که روشنگر جهت گیری بورژوازیِ دور نگاه داشته شده از حکومت برای ترغیب هیئت حاکمه "اصولگرا" به استفاده از ابزار قهری علیه چپ ها گشته است. تعدادی از دوستان آزادیخواه و تازه سیاسی شده که معمولاً به علت ساده اندیشی و پاک طینتی شعار "وحدت اپوزیسیون" لیبرال ها را باور داشتند و تا به امروز چپ های انقلابی را مانعی برای ایجاد وحدت می پنداشتند، از رهنمودِ سرکوب قهرآمیز چپ انقلابی توسط لیبرال ها شوکه شده و مات و مبهوت مانده اند. برخی از ایشان نیز تقصیر را به گردن آن دسته از لیبرال ها می اندازند که خواهان سازش دادن "فقه و شریعت اسلامی" با "لیبرالیسم" (ملی – مذهبی) می باشند. اما واقعیت این است که "لیبرالیسم"، بر خلافِ ادعایش، هرگز مترادف با "آزادیخواهی" و "دمکراتیسم" نبوده است و در هیچ مقطع تاریخی پیرویِ "آزادی" برای تمامی طبقات اجتماعی نبوده و الگوی حکومتی آن نیز در هیچ زمانی "بی طرف" و "داور پیشه" نبوده و همواره ارگانی برای سرکوب مردم آزادیخواه برای حفظ "مالکیت خصوصی" و "تجارت آزاد" بوده است.

مقاله ای را که در زیر می خوانید، جزئی از مجموعه ای است که تاریخ جوامع بشری را در دوران های مختلف تاریخی مورد بررسی قرار داده و موجودیت و نقشِ تعیین کننده یِ "مبارزه یِ طبقاتی" را در هر دوران به اثبات رسانده است. این مجموعه با عنوانِ " دمکراسی و مبارزه طبقاتی" توسط بینا داراب زند ، از بهار 84 تا زمستان 85 ، به صورت پاورقی برای سایت اکنون لیبرال "حزب دمکرات ایران" نگارش یافت که بیشتر قسمت های آن موردِ "کتاب سوزی" گردانندگانِ لیبرال این سایت قرار گرفت و تنها دو بخش از آن جان سالم بدر برد. خوشبختانه یکی از این بخش ها فصل سوم ِ "لیبرالیسم" از کتابِ دوم "مبارزه طبقاتی در انگلستان" می باشد که به تاریخچه ی تکامل عینی و نظریِ لیبرالیسم کلاسیک می پردازد. با مطالعه یِ این مقاله، خواننده متوجه خواهد گشت که سرکوبِ قهریِ حقوق دمکراتیکِ نیروهایِ مردمی نه به علتِ خصوصیات لیبرال هایِ مذهبی ِ وطنی، بلکه از ماهیتِ طبقاتی لیبرالیسم و منافع طبقاتی بورژوایی ِ مستتر در آن از همان آغاز پیدایش این ایدئولوژی می باشد.

 

 

 

سلام دمکرات

دمکراسی و مبارزه طبقاتی

کتاب دوم : مبارزه طبقاتی در انگلستان

فصل سوم: لیبرالیسم

با شکل گیری و ظهور بورژوازی، مبارزه این طبقه علیه نظام فئودالی در کنار مبارزات و شورش های دهقانی علیه امتیازات و ستم اشراف، عامل تغییرات وسیع اجتماعی در انگلستان شد. بطور مثال، توسعه داد و ستد این طبقه و رشد سود دهی و قیمت پشم موجب گشت که طبقه اشراف زمین های بیشتری را از مصرف زراعی به مرتع داری تبدیل کرده و در نتیجه دهقانان و رعایای بیشماری را از زمین های اشتراکی براند و برای بیرون نگاه داشتن ایشان، زمین ها را دیوار و حصار بکشد و بدین ترتیب استفاده اشتراکی از این زمین ها را ملغی ساخته و نهایتا آنان را به "مالکیت خصوصی" خود در آورد. بنوبه خود، چنین واقعه ای، باعث گشت که واحد اقتصادی - اجتماعی فئودالیسم، یعنی روستای خودکفا، متلاشی شده و جهت تامین مایحتاج خود وابسته به طبقه بورژوازی گردد. پس می بینیم که منافع اقتصادی بورژوازی چگونه عامل تغییرات بنیادین در روابط و مناسبات تولید فئودالی گشت.

در سطح سیاسی - اجتماعی نیز دیدیم که در مقطعی، منافع طبقاتی بورژوازی او را به اتحاد با مقام سلطنت وادار ساخت که حاصل این اتحاد حکومت مطلقه خاندان تئودور بود. خاندان تئودور با اتکاء به ثروت بورژوازی شهری توانست الیگارشی اشراف و روحانیت بزرگ را در هم شکند و به نوبه خود با تجهیز نیروی دریایی، انحصار اسپانیا و پرتغال را بر بازارهای جهانی و قاره جدید به چالش طلبیده و از آن همه ثروت و نعمت، سهمی برای بورژوازی انگلستان بدست آورد. چنین نفوذی در جهان و تامین منابع مورد نیاز بورژوازی باعث تسهیل در انباشت اولیه سرمایه گشت و این تمرکز پول و طلا سلسله مراتب طبقاتی فئودالیسم را که بر مبنای اصالت خانوادگی قرار داشت از هم فرو پاشید.

بازهم شاهد بودیم که با روی کارآمدن خاندان استوارت و تغییر جهت سلطنت مطلقه از اتکاء به طبقه بورژوازی و تلاش برای بازسازی نظام فئودالی و تکیه به طبقه اشراف و روحانیت ، به مخالفت بورژواها با حکومت مطلقه انجامید و این مخالفت، تا حد یک انقلاب سیاسی و سرنگونی حکومت سلطنتی پیش رفت و شکل سیاسی جامعه انگلستان را دگرگون ساخت.

پس می بینیم که مبارزه طبقاتی بورژوازی علیه نظام فئودالی عامل دگرگونی های عظیم و عمیقی در زمینه های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی شد. اما این مبارزه بخودی خود و بدون واسطه انجام نپذیرفت. بلکه بورژوازی برای مبارزه علیه نظام فئودالی نیاز به جذب نیروهای اجتماعی لازم جهت ایجاد دگرگونی و پیشبرد انقلاب اجتماعی داشت. چگونگی جذب این نیروها، ما را با شکل دیگری از مبارزه طبقاتی آشنا می سازد که علیرغم تمایز ش از اشکال اقتصادی و سیاسی، در رابطه ای متقابل و تنگاتنگ با دو وجه دیگر می باشد. تاثیرات متقابل این سه شکل از مبارزه است که در طول روند تاریخ، باعث تغییر و تحولات لازم برای بو جود آوردن انقلابات اجتماعی می گردد.

 

1- اومانیسم رنسانس: ایدئولوژی بورژوازی انقلابی

شکل دیگر مبارزه طبقاتی، جنبه ایدئولوژیک آنست. همانطور که بورژوازی در درون نظام فئودالی شکل گرفت، ایدئولوژی آن نیز از درون ایدئولوژی فئودالی برخاست.

جهان بینی فئودالی که بنیاد ش بر اصول مذاهب یکتاپرستی و در اروپا بر مبنای مسیحیت بنا گشته بود، با توجیه امتیازات طبقه اشراف و فقر رعایا براساس "مشیت الهی" و یا "حق الهی سلطنت" و دیگر باورها و خرافات، مردم را به تحمل درد و رنج در دنیای مادی محکوم کرده و به ایشان تسلیم و رضا در مقابل خواست الهی را توصیه می نمود. این اصول که توسط روحانیت فئودال وعظ می گشت، مقام سلطنت، اشرافیت و روحانیت را تا حد قدیسان بالا می برد و هرگونه نافرمانی و تخطی از قوانین و سنن فئودالی را برابر با سرپیچی از "احکام الهی" و "محاربه با خدا" قلمداد می کرد. تمکین رعایا به چنین اصولی و باور ایشان به این خرافات، مانع بزرگی را در پیشبرد مبارزه طبقاتی آنان و بورژوازی علیه نظام فئودالی قرارداده بود. نتیجتاً، مبارزه طبقاتی بورژوازی علیه نظام کهن، بغیر از استیلای اقتصادی و مالی و درگیری های سیاسی، برای رفع موانع ذهنی ِ جذب نیروهای مردمی در جهت پیشبرد منافع طبقاتی اش، در شکل مبارزه ایدئولوژیک نیز ظاهر گشت.

هسته این مبارزه از درون مخالفت روحانیون معترض به تجمل و ثروت دستگاه پاپ و کلیسای کاتولیک آغاز گشت و رفته رفته شکل اومانیستی (اصالت انسانی) به خود گرفت و با اختراع و توسعه صنعت چاپ در سراسر اروپا اشاعه یافت. افکار جدید اومانیستی نوک تیز حمله خود را متوجه امتیازات اشراف و روحانیت حاکم قرار داد و به رعایا و طبقات ستم کشیده متذکر می گشت که بی عدالتی موجود در جامعه توجیه دینی و الهی نداشته و از منافع طبقاتی حاکمه نشأت می گیرد. "پتراوک" با حمله به امتیازات اشراف، ایده برابری انسان ها را مطرح کرده و به اهمیت نقش انسان و توانایی های آن تاکید می کرد. مثلاً در رساله "راه رسیدن به شادکامی" می گفت: خون، در تمامی انسانها دارای یک رنگ است. حتی اگر خون فردی پاک تر و خالص تر از دیگری باشد، تنها بیانگر تندرستی و سلامتی اوست و نه نشانی از اصالت و اشرافیت.... انسان های شریف با روح بزرگ زاده نمی شوند، بلکه از طریق عمل صالح در طول زندگی شان به مرتبت دست می یابند. این زندگی شرافتمندانه است که ملاک شرف انسانی است و نه آنکه چه کسی در چه خانواده ای زاده شده . و یا "لورترو والا" در رساله ای موسوم به "درباره لذت و شادی واقعی" بر علیه ایده خرافی گناه کار بودن ذاتی انسان های رانده شده از بهشت برخاسته و می نویسد: انسان معجزه طبیعت است و این طبیعت انسان است که از درد و رنج دوری کرده و به حفظ خود بکوشد. "رابله" در رساله ای می گوید: بکن، آنچه را که اراده کرده ای... انسان آزاد به دنیا آمده و اگر در شرایط مناسبی زندگی کند و به طرز صحیحی آموزش دیده و تربیت شود و عمر خود را در کنار فرهیختگان بگذراند، غریزه اش، او را به عمل شرافتمندانه رهنمون خواهد ساخت و از بی شر افتی دورش نگاه خواهد داشت.(1)

جهت کلی حملات اومانیستی دوران رنسانس به باورهایی بود که انسان را در مقابل نیروهای فعال ِ خارج از محدوده اراده اش، چون غلامانی دست و پا بسته قلمداد می کرد و او را به تسلیم در مقابل آنها دعوت می نمود. طرفداران و مبلغین "اومانیسم" ، جملگی خواهان آزادی انسان از زنجیرهای موهومی بودند که از طریق باورهای خرافی ، او را در قید و بند نگاه می داشتند. این امر در چنان شرایطی از مبارزه طبقاتی ضروری بود. چرا که برای در هم شکستن نیروهای نظام فئودالی که با تیغ و زنجیر قوانین و سنن خود را به رعایا تحمیل می کردند، مردم می بایست از چنگ چنین توهّمات و خرافاتی رها گشته و به خودباوری و اعتماد به نفس لازم برای جنبش و تحرک دست می یافتند. بورژوازی برای فرو انداختن درخت تنومند فئودالیسم که در طی قرون متمادی عمیقاً در زمین و اذهان عمومی ریشه دوانده بود، به چنین نیروی عظیم، اما خفته دهقانان و رعایا نیاز داشت.

اولین ضربات نظری بر پیکر ایدئولوژی فئودالی انگلستان توسط "ویکلیف" و "جان بال" وارد آمد. "ویکلیف" با توضیح این واقعیت که پادشاه و روحانیون نیز موجوداتی زمینی و جایزالخطا می باشند و همچون هر انسان دیگری به فساد کشیده می شوند، رابطه "الهی بودن" این طبقات را نفی کرد. "جان بال" نیز در مواعظ خود، اشرافیت را مورد حمله قرار داده و به دهقانان و رعایا ستمدیده خاطر نشان ساخت که: این ثروت اشراف است که به ایشان جنبه خدایی (Lord) می دهد و این ثروت چیزی نیست جز غارت و چپاول حاصل دست رنج رعایا! طبقه فئودال با غصب تولیدات رعایا امکان حکومت بر آنان را بدست می آورند! در اثر چنین تبلیغاتی، نهایتاً، توهم توده ها فروریخت و عوام را به حرکت در آورد.

با فاصله یک قرن کشیش جوانی بنام "جان کولت" به سراسر اروپا سفر کرد و با بزرگان مکتب اومانیستی آشنا گشت. او پس از بازگشت، مدرسه ای را تاُسیس نمود که علاوه بر علوم دینی، فلسفه یونان را نیز تدریس می کرد. "توماس مور"، که خود از محصلین به نام دینی به شمار می آمد، این مدرسه را به "اسب تروا" تشبیه کرد و طی نامه ای به "جان کولت" نوشت: طوفانی که آوازهُ مدرسه شما بر پا کرده است، اصلاً جای تعجب ندارد، زیرا این مدرسه همانند اسب چوبینی است که یونانیان مسلح برای ویران کردن "تروا" در آن پنهان شدند. (2) منظور "مور" آن بود که تدریس فلسفه یونان در قالب مدرسه ای مذهبی، نیروهای بر اندازندهُ اندیشه کهن را استتار کرده است. " توماس مور" ، بنوبهُ خود نیز با تاُلیف کتاب "جزیرهُ ایده آل" به بنیان امتیازات طبقه اشراف و باورهای روحانیون حمله برد و با طرح جامعه ای اشتراکی، نظام فئودالی را به چالش طلبید و گام دیگری در جهت معرفی "ارزشهای انسانی" برداشت. و بالاخره "آراسموس" که مستقیما به عوام فرمان قیام داد: بگذارید تمام انسانها علیه جنگ متحد شوند! بگذارید همه مردم علیه آن فریاد برآورند! بگذارید ملت در جمع و در خلوت به بزرگداشت و تبلیغ صلح بپردازد....و بدانند که چه قدرت خارق العاده ای در جمعیت ایشان نهفته است! هنگامیکه علیه استبداد و اشراف بپا می خیزند....اکثریت مردم از جنگ نفرت دارند و برای صلح دعا می کنند. تنها عده معدودی که ثروت کثیف شان وابسته به بیچارگی و غم و اندوه مردم در حالت جنگ است، خواستار آنند.(3)

این آوای بورژوازی انقلابی بود که مردم را برای درهم شکستن نظام فئودالی به جنبش و حرکت فرا می خواند و با شکستن توهّمات و تابوهای بازدارنده، عوام را به قیام علیه طبقه و دستگاه حکومتی و آداب و سنن فئودالیسم دعوت می کرد. نتیجه مبارزه ایدئولوژیک بورژوازی را در وقایع موضوعهُ فصول گذشته دیدیم. شورشیانی که به رهبری "جان بال" به منافع و نظام اشرافیت فئودال حمله کردند و شهر لندن را به تصرف خود در آوردند، دیگر شرایط اسفناک زندگی خود و امتیازات طبقاتی اشرافیت را به "مشیت الهی" نسبت نمی دادند و با خودباوری و اتکاء به نیروی جمعی خویش جهت تغییر شرایط زندگی شان به اقدام مستقیم روی آورده بودند. و یا روستاییانی که در زمان "ادوارد ششم" به دنبال "رابرت کت"، دیوارها، حصارها و کاخ های اشراف را ویران کرده و شهر "نورفوک" را تسخیر کردند و یا دهقانان بی زمین و سربازان آواره ای که شالوده "ارتش نوین" کرامول را تشکیل می دادند و به سرکوب مقاومت سلطنت مطلقه و حامیان اشراف اش پرداختند، دیگر در این توهم به سر نمی بردند که علیه "احکام الهی" قیام کرده و به "محاربه با خدا" پرداخته اند.

 

2- لیبرالیسم: ایدئولوژی بورژوازی ضد انقلابی

"اومانیسم" دوران رنسانس، جهان بینی و سنن فئودالیسم را به منافع بورژوازی بالنده و تشنه قدرت برای جذب نیروی طبقات فرودست جامعه مورد حمله قرار داد. این واقعیتی غیر قابل انکار است. اما در همان وقایع تاریخی مورد مثال ما، شاهد بودیم که باد در جهت منافع طبقه میانه نمی وزد. هنگامیکه در اثر تبلیغات طرفداران "اومانیسم"، چنین عقاید انقلابی ای در ذهن مردم جای گرفت و ایشان را به نیروی نهفته در حرکت جمعی خویش واقف ساخت، این طبقات در جهت منافع خاص خود به حرکت آمدند که لزوما با منافع طبقه میانی جامعه، یعنی بورژوازی، همسانی نداشت. برداشت دهقانان بی زمین از این نظرات، مثلا نظریه ای که ثروت اشراف را حاصل غصب دسترنج دهقانان معرفی می نمود، آن بود که زمین هایی را که اشراف با بیرون راندن ایشان تصاحب کرده و رعیت را از استفاده مشترک آن محروم ساخته اند یا باید به فردی تعلق گیرد که بر روی آن کار می کند و یا اینکه باید چون گذشته به شکل اشتراکی بهره برداری گردد. یعنی اینکه در هر صورت "مالکیت خصوصی" زمین های محصور را به مشروعیت نمی شناختند. بیاد داریم که چنین نظراتی، مشخصا از طرف "جنبش مساوات طلبی" مطرح می گشت و بر همین مبنی رعایا, خواهان تداوم انقلاب بودند. بر اساس همین باورها مردم زمین های اشراف شکست خورده را تصرف کرده و عده ای به رهبری "لیلبورن" آن املاک را از آن خود دانسته و عده ای دیگر، "دیگرز" به کشت اشتراکی زمین های تصرفی مشغول گشتند، در صورتیکه پارلمان بورژوازی انقلاب را پایان یافته می پنداشت. در این مقطع از روند انقلاب، یعنی نقطه ایکه مبارزات مردم از منافع بورژوازی فراتر رفت، این طبقه تغییر روش داده و با سرکوب فجیع و خونین "مساوات طلبان" به ملت و انقلاب پشت کرد. این تغییر روش و هراس طبقات فرودست، از خصائص طبقه بورژوای، بمثابه طبقه میانی جامعه، در طول تاریخ بوده و هست. در همان شورش دهقانی به رهبری "جان بال" شاهد بودیم که بورژواهای شهر لندن، در آغاز به شورشیان خوش آمد گفته و از طریق شورای شهر با ایشان برای ضربه زدن به اشراف و تضعیف حکومت مساعدت نمودند. اما هنگامیکه شورش تداوم یافت و طبقه شهرنشین آنرا بر خلاف منافع و داد و ستد خود تشخیص داد، با شاه در جهت سرکوب وحشیانه شورش همراه شد.

همچنین در قیام "رابرت کت"، از آنجا که جهت اصلی شورش های دهقانی علیه مالکیت خصوصی زمین توسط اشراف بود، بورژوازی نیز از هراس نفی "مالکیت خصوصی" از طرف شورشیان به درخواست حمایت ایشان پشت کرده و آنها را در مقابل اشراف و حکومت مطلقه تنها گذاشت.

به همین صورت بورژوازی در آخرین و مهمترین اقدام انقلابی خود، یعنی زمانیکه سلطنت استوارت ها از حمایت و تامین منافع این طبقه روی گرداند و دوباره به نیروی مسلح توده ای (ارتش نوین) چارلز اول را مقهور ساخت. اما پس از پیروزی بر حکومت مطلقه، هنگامیکه خود را در حاکمیت دید و انقلاب را پایان یافته پنداشت، سعی در خلع سلاح مردم و انحلال ارتش نوین کرد. اما با شیوع عقاید "مساوات طلبانه" و مقاومت مردم مواجه گشت. کرامول - نماینده بورژوازی - پس از اندکی تردید، به سرکوب خونین نیروهای مسلح وفادار به انقلاب دست زد و سپس در سراسر انگلستان متصرفین زمین های اشراف جدید را قهراً به عقب راند.

این وقایع بیانگر خیانت بورژوازی به ملتی است که با تکیه به نیروی آن حاکمیت را غصب کرده بود و پس از کرامول، با بازگشت سلطنت استوارت ها تغییر جهت اتحاد طبقاتی بورژوازی، از طبقات فرودست به بازمانده اشرافیت، کامل گشت. بدین معنی که طبقه میانی برای حفظ منافع خود از اتحاد با نیروهای مردمی روی گردانده و دوباره با اشراف به مصالحه نشست. بدین ترتیب شرایط عینی مبارزه طبقاتی تغییر کرد و دیگر برداشت های انقلابی از "اومانیسم" به نفع بورژوازی نبود.

نتیجتا، پس از روی کارآمدن "ویلیام اورانژ" توسط حزب ویگ در سال 1688، فیلسوفی بنام "جان لاک" به توجیه موقعیت جدید بورژوازی واتحاد نا مقدس آن با اشرافیت پرداخت. در این نقطه بود که شاخه جدیدی در مکتب "اومانیسم" که بعدها به "لیبرالیسم" معروف گشت، پایه گذاری شد.

در حقیقت، "لیبرالیسم"، ایدئولوژی بورژوازی ضد انقلابی است. ایدئولوژی ایکه سازش طبقاتی بین بورژوازی حاکمیت یافته و اشراف پس مانده از نظام فئودالی را توجیه کرد. ایدئولوژی ایکه در عوض صدور حکم قیام علیه امتیازات طبقه حاکمه، تساهل و تسامح با حکومت جدید را ترغیب نمود. "لیبرالیسم" ایدئولوژی، بورژوازی در زمانی است که روابط و مناسبات سرمایه داری تثبیت گشته و به قدرت سیاسی دست یافته و تداوم انقلاب مردمی را به ضرر خویش تشخیص داده است.

ایدئولوژی ایکه از طریق آن بورژوازی، راه انقلاب را به سازش ضد با اشرافیت مبادله کرد.....

 

3. توماس هابز و روش او

قبل از آنکه به اصول فلسفه اجتماعی و الگوی حکومتی "لیبرالیسم" بپردازیم، لازم می دانم نکته ای را متذکر شوم تا خواننده, نویسنده این سطور را فرد بی انصافی تلقی نکند. هنگامیکه ما به تاریخچه، زندگی نامه و مباحث بنیانگذاران مکتب "لیبرالیسم" رجوع کرده و ایشان را مجرد از نقش تاریخی شان بررسی می کنیم، آنها را انسانهای دوست داشتنی، با اهداف و انگیزه های قابل احترامی می یابیم. اما تاریخ به خصوص از دیدگاه جامعه شناسی، نسبت به بازیگرانش بسیار بی رحم است. چرا که با گذشت زمان، شخصیتها و انگیزه ها رنگ می بازند و آنچه باقی می ماند نقش و تاثیراتی است که آنها و مکتب شان در طول تاریخ و روابط اجتماعی گذاشته اند. پس اگر در ادامه بحث، قضاوت نویسنده در مورد اندیشه های بزرگان این مکتب را تند و عاری از حس همدردی تشخیص دادید، حمل بر بی انصافی و یا عدم نگاه داشتن احترام این متفکران بزرگ نکرده و به حساب بی رحمی تاریخ بگذارید.

واقعیت تاریخی نشان می دهد که با تغییر شرایط عینی بورژوازی از طبقه ای محکوم به حاکم، توجیهات مناسب با موقعیت جدید آن ضرورت یافت. طبقه حاکمه تازه بدوران رسیده می بایست توجیح نوینی به ملت انقلابی ارائه می داد تا ایشان را از تحرکات انقلابی و ضربه زدن به حکومت خود باز داشته و طبقات فرودست را به آشتی و سازش با شرایط نوین فراخواند. اگر چه زمانه پاسخ نیاز به ایدئولوژی جدید را بر دوش جان لاک نهاد و او نیز صادقانه به انگیزه خود که کمک به استقرار حکومت منجی بزرگ یعنی ویلیام، شاه فعلی انگلستان ( 1ـ خداوندان اندیشه سیاسی و.ت. انتشارات امیرکبیر چاپ پنجم جلد دوم قسمت اول پاورقی ص 201) بود اعتراف نمود، اما،حلقه اتصال "لیبرالیسم" به " اومانیزم انقلابی" روش فلسفه اجتماعی "توماس هابز" بود.

متدلوژی اومانیسم دوران رنسانس، روش نقادانه از جامعه طبقاتی دوران فئودالیسم را به نمایش گذاشت و نشان داد که چگونه طبقه حاکمه آن دوران با تکیه به حکومت طبقاتی حاصل و دست رنج طبقات فرودست را به غارت می برد. به عبارت دیگری، "اومانیسم انقلابی" جامعه انسانی را به صورت جمعیت های متمایز و متضاد در نظر گرفته و اختلاف طبقاتی میان ایشان و تبعات روبنایی آن را افشاء می ساخت. مثلا دیدیم که "آراسموس"، از این دیدگاه، تفاوت منافع طبقه حاکمه فئودال و طبقات فرودست را نسبت به مقوله "جنگ" نشان داد. اما، "توماس هابز" برای توضیح بشری بودن روابط انسانی دست به دامان " فردیت" گشت. و با اتخاذ روش "روانشناسانه" از "طبیعت انسانی"، هم واقعیت طبقاتی بودن جامعه را محو ساخت و هم روابط متغییر تاریخی انسان ها را که تابعی از مبارزات طبقاتی بود به امری ابدی و نا متغییر تبدیل نمود. تفاوت دیدگاه "هابز" با اسلاف انقلابی ش در مقدمه کتاب "لوویاتان" کاملا آشکار است. ضرب المثلی که اخیرا از آن استفاده نادرست شده است، می گوید حکمت نه خواندن کتابها، بلکه از مطالعه در حال آدمیان بدست می آید.....ولی ضرب المثل دیگری که از دیر باز میان آدمیان رواج داشته چنین می آموزد که آدمیان می توانند براستی اگر زحمتش را بر خود هموار کنند، از احوال دیگر آگاه شوند و این ضرب المثل این است که "خودت را بشناس". مقصود از این گفته برخلاف آنچه اینک معمول است آن نیست که آدمی رفتار ددمنشانه صاحبان قدرت را در برابر زیردستانشان تایید کند تا مردم فرومایه را بر انگیزد که در برابر زیردستانشان رفتاری گستاخانه در پیش گیرند، بلکه منظور از این گفته این است که به سبب همانندی اندیشه ها و عواطف آدمیزاد گاه با یکدیگر هر کسبه هنگام اندیشیدن و اظهار عقیده کردن و امید و بیم داشتن و جز آن در هر زمینه ای در حال خویشتن بنگرد، به مدد آن می تواند به اندیشه ها و عواطف همه آدمیزاد گان دیگر در مورد مشابه پی برد. آنکه باید بر ملتی فرمان راند باید با مطالعه در خویشتن، نه این یا آن فرد خاص، بلکه انسانیت مطالعه کند، که هر چند کاری سخت تر از فرا گرفتن هر زبان یا علمی است، ولی اگر مطالعه خویش را یا نظم و تیز هوشی انجام دهد، جز این زحمتی برایش باقی نخواهد ماند که ببیند آیا آنچه از احوال بشریت یافته در نهاد خود او نیز همان گونه است یا نه. زیرا اینگونه آیین بر، برهان دیگری نیاز ندارد. (2- همانجا ص114تا115)

با بکار گرفتن روش "هابز"، یعنی کشف " طبیعت انسانی" از دریچه نگاه به خود، ما با افرادی هم سان روبرو می شویم که از لحاظ " اندیشه و عواطف" بسیار نزدیک به روحیه فرد محقق هستند و با تامین آن به کل بشریت، مجرد از تفاوتهایی چون جایگاه اجتماعی و روابط حاکم بر دوران زندگیشان، همه را یکسان و برابر پنداشته و چشم به واقعییاتی عینی و روند تاریخی تکامل جوامع بشری می بندد. مثلا شخص "هابز" با بکاربردن چنین روشی به این نتیجه می رسد که "وضع طبیعی" انسانها به علت خودخواهی، زیاده طلبی و حرص به مال اندوزی و قدرت بیشتر، "وضع جنگی"، یعنی همه افراد بشری علیه یکدیگر است و سیستم اجتماعی خود را بر این مبنا استوار و لزوم حکومت مطلقه را مطرح می سازد. اما "جان لاک "با استفاده از همین روش"طبیعت انسانی" را عاقل، آزاد، صلح طلب، نوع دوست و مبادی آداب و اخلاق تشخیص داده و برقراری حکومت مشروطه سلطنتی را موجه می داند. و "مونتسکیو " که حقوق دانی حرفه ای، انسانیت را قانون پذیر و قانون گرا و درعین حال قانون گریز دانسته و به حکومت قانونی اصرار می ورزد. "روسو" هم با نگاه به خود "طبیعت انسانی" را در دگراندیشی به آزادی مطلق فردی دیده و به مطلق گرایی فردی و اجتماعی می رسد. آدام اسمیت نیز همه را تاجر مسلک دانسته و "تعادل اقتصادی" را نتیجه می گیرد. ولی با وجود چنین تعابیر متفاوتی از "طبیعت انسانی"، همگی محور فلسفه اجتماعی و سیاسی خود را بر اساس "فردیت مجرد" و انتزاعی قرار داده و آنرا نه تنها به کلیه افراد بشر در دوران تاریخی، بلکه به "طبیعت انسانی"، فارغ از هر مشخصات و محدودیت زمانی و مکانی و جایگاه طبقاتی تعمیم می دهند. همانطور که پیش از این اشاره کردیم، نتیجه چنین دیدگاه و روشی ایجاد توهمی از "طبیعت انسانی" و "اجتماع بشری" است که با یافته های علم زیست شناسی ، واقعیات مراحل مختلف روند تاریخی تکامل اجتماعات بشری و بر خلاف نظریات اسلاف انقلابی شان است. جالب توجه اینجاست که " هابز" تا حدودی به تخیلی بودن سناریوی خود واقف و معترف است. "هر چند هیچ زمانی نبوده است که تک تک افراد، بر ضد یکدیگر در حالت جنگ باشند، ولی در همه دوران های تاریخ، پادشاهان و آنان که قدرت حاکمیت در اختیار داشته اند، بخاطر استقلال شان همواره نسبت به یکدیگر حسادت ورزیده اند. پیوسته سلاح شان را در برابر هم گرفته اند و چشمانشان را بر یکدیگر دوخته اند......و این حالت همانا وضع جنگ است."( 3- همانجا ص 126 )

البته در این حقایقی نهفته است و آن اینکه پادشاهان و حکومتهای فئودالی همواره در حالت جنگ بسر می برند. اما این وضع به روش " فردگرایانه" هابز به اثبات نرسیده است. او برای اثبات وضع جنگی بالاجبار از "فرد مجرد" گریزی به "جمعی مستقل " زده و به عملکرد طبقه حاکمه فئودالی استفاده می ورزد .یعنی به طبقه ای که آراسموس در بیان منافع جمعی شان وضع جنگ" را نشان داده و به نقد کشیده و افشاء نموده که با منافع طبقات فرودست در تضاد می باشد. او بر این مسئله تاکید کرده است که در مقابل "جنگ طلبی طبقه حاکمه، فرو دستان ، صلح دوست می باشند.

پس هرگز نمی توان به دلیل ارائه شده "هابز" را دلیلی بر صحت روش و انکار ناپذیر بودن ادعایش دانست. همین اعتراف از طرف "جان لاک نیز با شکل حق به جانب تری تکرار شده است: سوالی که اغلب به عنوان مهمترین ایراد مطرح کرده اند این است که آیا افرادی وجود دارند که در وضع طبیعی باشند یا هرگز چنین افرادی وجود داشته اند؟ شاید جواب کافی و قانع کننده آن چنین باشد: چون همه شهریاران و فرمانروایان حکومتهای "مستقل" در سراسر جهان در وضع طبیعی هستند، بدیهی است که هیچگاه دنیا بدون افرادی که در وضع طبیعی بسر برند، نبوده و نخواهد بود." ( 4) همانجا ص220

 

4. جان لاک، بنیانگذار لیبرالیسم

بانی لیبرالیسم، جان لاک است که در دوران انتقالی سلطنت از خاندان استوارت به ویلیام و ماری به عنوان ایدئولوگ مشروطه سلطنتی وارد میدان گشت. او در رساله "حکومت مدنی" اصولی را مطرح نمود که پایه تمامی نظریات لیبرالیستی اخلاف او شد. روش او نیز چون "هابز" بر محور "فرد مجرد" می چرخید، گویی اینکه تعریف و مشخصات نسبت داده شده به آن کاملا با نظرات "هابز" تفاوت داشت.

او می گوید : .... از آنجا که همه افراد آدمی طبیعتاً آزاد -مستقل و برابر هستند، هیچ کس را نمیتوان از حقوق طبیعی اش محروم ساخت و بدون رضایت خودش به زیر قدرت سیاسی مشخص دیگر آورد. تنها راهی که ممکن است شخص به موجب آن خود را از آزادی طبیعی محروم سازد و زیر یوغ اجتماع مدنی آید این است که با افراد دیگر برای تشکیل یک جامعه توافق کند، تا بوسیله آن، آسودگی و تندرستی و زندگی صلح آمیزی برایشان میسر گردد و با امنیت خاطر بیشتری از دارایی خود بهره ور شوند و در برابر کسانی که عضو آن جامعه نیستند، ایمنی بیشتری داشته باشند و افراد آدمی، شمارشان هر چه باشد، می توانند اجتماع سیاسی را بوجود آورند. زیرا مجموع آنها خدشه ای به آزادی دیگر افراد وارد نمی آورد و آنان می توانند همچنان از آزادی خود در وضع طبیعی برخوردار باشند. همین که شماری از آدمیان بنا به رضایت خود جامعه یا حکومتی بنیاد کنند، اجتماع بوجود می آید و واحد زیادی تشکیل می گردد که در آن اکثریت افراد حق اداره کلی جامعه را بدست می آورند.(5) همانجا ص 223، کشور به نظر عبارت از جامعه ای متشکل از مردمان است که فقط برای تحصیل، نگهبانی و ارتقا منافع مدنی آنان بر پا گردیده است. منافع مدنی را من حیات، آزادی، سلامتی، دارایی و راحتی بدن و هم چنین تملّک اشیای خارجی مانند پول، سرزمین، خانه و وسایل زندگی و مانند اینها می دانم.(6) نظریه آزادی در فلسفه سیاسی هابز ولاک - سید علی محمودی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ اول، پاییز1377، ص 84 .

در نقل و قولهای بالا می توان عصاره نظرات فلسفه سیاسی "لاک" را یافت و با ابعاد گسترده فکری او آشنا شد. در ادامه بحث کمی دقیقتر به اصول آن می پردازیم. اما، قبل از آن، از خود سوال می کنیم که نظریه "لاک" در مورد مشخصات "فرد مجرد" مورد بحث چیست؟ آیا فردی افسانه ای و اسطوره ایست، یا اینکه بیان کننده فردی واقعی می باشد؟ در نظر اول متوجه می شویم که این فرد یک سرف یا برده نمی تواند باشد، چرا که "آزاد" است. ثانیا دارای املاک و دارایی و پول است، پس مسلما توده عوام انگلیسی هم نیست. که از زمینهای اشتراکی بیرون رانده شده و دارای هیچ چیز نباشد و یا برای گذران زندگی خود دست به گدایی و راه زنی بزند. بنابراین آنچه باقی می ماند و با مشخصا تی که "لاک" از این افراد می دهد، سازگاری دارد ،ایشان یا جزئی از طبقه اشراف جدید آن دوران بوده که قهراً دهقانان را از زمینهای اشتراکی بیرون رانده و با محصور ساختن زمینها، آن را به مالکیت خصوصی خود در آورده بودند و یا از طبقه بورژواها که با تجاوز به آزادی سیاه پوستان افریقایی و فروش ایشان در بازارهای برده فروشی امریکا و اسپانیا و حمله به سرزمین های سرخ پوستان آمریکایی و قبایل هندی و چپاول ثروت های ایشان به نان و آبی رسیده و با انباشت سرمایه در شکل پول، کالا و املاک دارای "تملک خصوصی" بر آنان شده بودند.

پس می بینیم که این "فرد" کاملا واقعی است و در دوران ظهور لیبرالیسم وجود داشته است. اما، بر خلاف ادعای لیبرالیسم و توهم ایجاد شده از طرف هواداران این مکتب، این مشخصات به تمامی افراد جامعه اطلاق نگشته، بلکه تنها بیان کننده خصوصیات دو طبقه حاکمه قرون هفده و هیجدهم انگلستان می باشد. تنها در چنین حالتی ست که "فرد" مورد نظر "جان لاک" و لیبرالیسم، واقعیت عینی یافته و جان می گیرد. اما، تعمیم این مشخصات به کلیه افراد جامعه انگلستان و یا کلیه افراد بشری در طول تاریخ توهمی بیش نیست.

 

5. مالکیت خصوصی

توهم دیگری که "جان لاک" و دیگر اصحاب لیبرالیسم بوجود آوردند، و به آن دامن زدند و باز هم بنا به ویژگی عمومی مکتب خود، "طبقات زدایی" را جایگزین روند واقعی تاریخ نمودند، پدیده "مالکیت خصوصی" است. در فصل "بورژوازی"، در قسمت "انحلال فئودالیسم" به این پدیده پرداختیم و چگونگی تکوین آن را از دل مالکیت اشتراکی زمین و چگونگی انباشت اولیه سرمایه را توسط بورژوازی به تفصیل توضیح دادیم. اما، دیدگاه لیبرالیستی به پدیدار شدن مالکیت خصوصی به مثابه یک روند تکامل تاریخی نمی نگرد ، بلکه با مغلطه معنای آن و مترادف کردنش با " نتیجه کار" ، آن را به مقوله ای منطقی و طبیعی و غیر قابل تفکیک از تاریخ بشری تبدیل می کند. "لاک" این مقوله را اینگونه توجیه می کند: "گو اینکه زمین و همه موجودات فروتر آن مشترکاً به آدمیان تعلق دارد، ولی هر کس نسبت به شخص خود دارای حق دارایی است و بر شخص او، هیچ کس را جز خود او، حقی نیست. پس می توان گفت که ثمره کار دست و تن او، از آن خود اوست. هر آنچه وی از حالت طبیعی جدا می سازد و با کار خود می آمیزد، هر آنچه متعلق به خود اوست به آن ملحق می سازد، در زمره اموال او در می آید.

زیرا آن چیز به وسیله او از وضع مشترک طبیعی خارج شده و با کار وی چیزی بدان پیوسته است، و لزوما حق مشترک آدمیان دیگر از آن سلب می شود. زیرا کار هر شخص، ملک مسلم و بی چون و چرای شخص است، و همین که کار او به چیزی الحاق شد، کسی را جز خودش نسبت به آن چیز، حقی نیست و این را لااقل در مورد نعمتی که بطور فراوان یافت می شود و به حد کافی برای استفاده دیگران باقی می ماند، می توان اصلی مسلم دانست: .... یعنی تا حدی که انسان بتواند با کار خود حق دارایی برای خود بوجود آورده و قبل از تلف شدن هر نعمتی، بتواند با استفاده از آن به حیات خود بهره برساند. هرچه بیشتر از این باشد، سهم او نیست و متعلق به دیگران به دیگران است ..... به عقیده من مالکیت زمین هم مانند مالکیت همان نعمت هایی است که ذکر شد.

انسان هر مساحتی از زمین را که شخم بزند و بذر بکارد و احیاء کند و به زیر کشت ببرد و بتواند از محصولات ش استفاده کند، در مالکیت ش قرار می گیرد زیرا با کار خود آن حصر از زمین را از مالکیت مشترک همه جدا می سازد ... (7) - خداوندان اندیشه سیاسی ص233و235

آیا روند پیدایش "مالکیت خصوصی" زمین به صورتی بود که "جان لاک" توضیح می دهد؟ آیا واقعاً زمین های زراعتی انگلستان به مالکیت کسانی در آمد که بر روی آن کار می کردند؟

یادآوری می کنیم که بر طبق سنن فئودالی نورمن، کلیه زمینهای تصرفی به شخص پادشاه تعلق داشت. او نیز زمینها را به تیول به بارون های خود واگذار می نمود و تا زمانیکه این بارون ها در خدمت پادشاه بودند و هزینه ها و نیروهای جنگی مورد نیاز پادشاه را تامین می ساختند، حق استفاده از درآمدهای زمینی که در تیول خویش داشتند را دارا بودند. اما هر گاه از تعهدات خود شانه خالی می کردند و یا دم از استقلال می زدند، پادشاه این زمین ها را به دیگری واگذار می نمود. پس می بینیم که مالکیت زمین به بارون ها تعلق نمی گرفت، بلکه به ایشان حق بهره برداری از زمین داده می شد. حقی که ایشان با خرده مالکین و زارعین ، مشترکاً دارا بودند. بع این ترتیب که بارون ها نیز به نوبه خود زمین های مرغوب را برای خود نگاه داشته و مابقی را بین شوالیه های خود تقسیم می کردند. و در مقابل تفویض این حق، از نیروی جنگی شوالیه ها و رعایای ایشان، هنگام جنگ بهره می بردند و در عین حال سهم مالکانه ای را در زمان برداشت محصول دریافت می داشتند. شوالیه ها نیز به همین ترتیب، زمین ها را بین زارعین تقسیم نموده و سهم مالکانه دریافت می داشتند و در هنگام جنگ زارعین را مسلح کرده و همراه خود ، در کنار بارون و پادشاه به جنگ می بردند. زارعین نیز در عوض کار بر روی زمین اولاً مالک محصول خود بودند و ثانیاً ، حق استفاده اشتراکی از محصولات جنگلی و مرتع را می یافتند و می توانستند از آن طریق چوب و هیزم مورد نیاز خود و غذای دام و طیور خود را تأمین سازند. حقوقی که پس از محصور شدن زمین ها بدست مالکین از دست دادند.

تبدیل مالکیت اشتراکی به "مالکیت خصوصی" در وحله اول محصول مبارزه طبقاتی بارون ها و شوالیه ها، یعنی مالکین و خرده مالکین علیه سلطنت، از یک طرف و علیه حق استفاده اشتراکی زارعین از طرف دیگر بود. در فصول گذشته دیدیم که با تضعیف قدرت مرکزی در دوران حکومت "خاندان آنژو"، اشراف به سرکشی پرداختند و در مقابل حکومت مرکزی صف آرایی کرده و برای مبارزه با حکومت مرکزی و تهاجم یکدیگر در زمین هایی که حق مسلم خود می پنداشتند، برج و بارو ساختند. اصولاً در تاریخ انگلستان شاهد بودیم که هر گاه حکومت مرکزی اقتدار خود را از دست می داد، اشراف فئودال اعلام استقلال نموده و مدعی مالکیت زمین هایی می گشتند که از طرف پادشاه به تیول در اختیارشان گذاشته شده بود . این مبارزه برای احراز استقلال مالکیت ، قرن ها ادامه داشت تا اینکه در شرایط ویژه ای با محصور شدن زمین ها مبارزه به نفع مالکان و خرده مالکان به پایان رسید.

استقلال مالکان و خرده مالکان از سلسله مراتب فئودالی کافی نبود، بلکه همانطور که گفتیم شرایط ویژه ای لازم بود تا انتقال از مالکیت اشترکی فئودالی به "مالکیت خصوصی" سرمایه داری بصورت کامل طی شود. این شرایط ویژه در آن دوران با بالا رفتن قیمت پشم بوجود آمد. در آنزمان اشراف از کشاورزی و زراعت روی گردانده و به دامداری و دامپروری پرداختند. به همین منظور و برای گسترش مساحت مراتع خود، برای تغذیه دام بیشتر، زمین های کشاورزی را با زور شمشیر و نیزه از چنگ زارعین خود در آورده و ایشان را بدون پناه ، آواره دشت و بیابان ساختند. زارعین نیز به مقاومت و مقابله پرداختند، چرا که بنابه حق فئودالی، ایشان می بایست از محصولات زمین، جنگل و مراتع سهمی داشته باشند تا بتوانند روزگار بگذرانند. دیدیم که چگونه شورشهای دهقانی توسط نیروهای مسلح اشراف به خاک و خون کشیده شد و در نهایت بوسیله کرامول نماینده بورژوازی، جنبش مساوات طلبانه " دیگرز" سرکوب گشت .

بهر حال "مالکیت خصوصی" بر خلاف ادعای لیبرالیسم نه با یک استدلال منطقی که با جنگی طبقاتی جایگزین مالکیت اشتراکی گشت. این که "زمین به کسی تعلق دارد که در روی آن کار کند"، حکمی منطقی است. اما در تاریخ انگلستان هرگز واقعیت نیافت. در بهترین حالت می توان گفت که بانی لیبرالیسم دچار توهم بوده ، اما واقعیت آن است که او توهمی را اشاعه داد که گویا هرکه دارای اموال و دارایی و پول و زمین است محصول کار خود را تصاحب کرده و هیچ کس حق ندارد که ایشان را از آن محروم سازد. و به همین علت حکومت و قانون باید از مالکیت ایشان حمایت کند و نگذارد کسی به دارایی و اموال ایشان حتی "چپ نگاه کند". اگر فردی جرأت چنین کاری را به خود داد : ".... به نظر من قدرت سیاسی، حق وضع قوانین است با مجازات مرگ و مجازات های سبک تر برای ایجاد نظم و پاسداری از مالکیت ، و به کار گرفتن جامعه در اجرای آن قوانین ....و این همه جز خیر عموم نیست." (8) همانجا ص219

حال که فهمیدیم " فرد مجرد" در لیبرالیسم دارای چه مشخصاتی است و اموال خود را چگونه بدست آورده است. و یا اینکه ایدئولوژی لیبرالیسم چگونه سعی دارد با ایجاد توهم، این مشخصات را به تمامی "افراد" بشری، در طول تاریخ نسبت دهد و "مالکیت خصوصی اش" را موجه سازد، ببینیم چه نوع جامعه ای را برای او ترسیم کرده تا بتواند از دارایی خود حداکثر استفاده را ببرد. البته باید دقت کنیم که متفکران لیبرال هر جا که از کلماتی چون "خیرعموم" و یا "منافع مدنی" استفاده می کنند، مسلما منظور شان خیر و منفعت عوام فاقد اموال و املاک و دارایی نیست، بلکه منظور خیر و منفعت همان "فرد" و طبقه بورژوازی و اشراف جدید تازه بورژوا شده یا به عبارت بهتر طبقه حاکمه آن دوران است. پس هنگامی که "جان لاک" می گوید: " آدمیان، چنانچه اثبات شده است با حق آزادی و بهره وری بلامنازع از همه حقوق و امتیازات قانون طبیعی زاده شده اند. هر فرد با همه افراد بشر در دنیا برابر است و طبیعت به وی حق آن داده است که نه تنها از دارایی خود..... در برابر صدمات و تجاوز ها حراست کند، بلکه در برابر دیگران به هنگام قانون شکنی و تعدی به حقوق وی قضاوت کند و آنها را به کیفر برساند." (9) همانجا ص221, منظور آن است که طبقه بورژوازی و اشراف جدید آزاد بدنیا آمده و با یکدیگر برابرند و هر کس بخواهد به ایشان صدمه زده و یا به دارایی آنها تجاوز کند باید به کیفر برسد.

 

6. الگوی اجتماعی لیبرالیسم (قرارداد اجتماعی و نقش حاکمیت)

تا اینجا ما از "فرد مجرد" و در نهایت "افراد مجرد" از یکدیگر صحبت کرده ایم و هنوز به این مهم که چه چیز باعث می گردد این "افراد مجرد" در جامعه ای مدنی گردهم آیند، سخنی نگفته ایم. بهتر است برای درک مطلب کمی در تاریخ جلوتر رفته و افکار "ژان ژاک روسو" را در این باب بشنویم: "از آنجا که هیچیک از افراد بطور طبیعی حق حاکمیت بر دیگران ندارد و چون زور هم به هیچ وجه موجه حقی نیست، بنابراین رضایت و توافق افراد، اساس همه حکومتهای مشروع است, چگونه می توان مجمعی تشکیل داد که بتواند با کل نیروی مشترکی که بدست می آورد از جان و مال هر یک از افراد دفاع و حمایت کند و هر یک از شرکت کنند گان در این مجمع در عین حال که با دیگر افراد متحد می شود، فقط به فرمان خویش رفتار کند و همچون گذشته آزاد بماند؟ این همان مسئله اصلی است که قرارداد اجتماعی راه حل آن را بدست می دهد.(10) خداوندان اندیشه سیاسی- وی تی جونز-انتشارات امیرکبیر- چاپ سوم-1370- جلد دوم ص348-349) هنگامیکه به " جان لاک" باز می گردیم، می گوید: اگر انسان در وضع طبیعی، چنانچه گفته شد، آزادی کامل دارد و حاکم مطلق شخص خویش و اموال خود است و با برترین افراد برابر است و تابع و زبردست هیچ کس نیست، پس چرا آزادی را از خودش سلب می کند؟ جواب آن روشن است و آن است که هر چند انسان در وضع طبیعی حق آزادی دارد، ولی برخورداری از آن حتمی و مسلم نیست و همواره در معرض تجاوز دیگران قرار دارد . ..... بنابراین غرض مهم و اصلی آدمیان برای پیوستن به اجتماعات سیاسی و قبول تابعیت از حکومت، همانا حفظ دارایی شان است، چرا که در وضع طبیعی، از این لحاظ، نواقص فراوانی وجود دارد. نخست آنکه در وضع طبیعی، قانون پایدار و معلومی وجود ندارد که به تصویب عموم رسیده باشد تا برای شناسایی حق از ناحق و حل فصل دعاوی افراد، معیار و میزانی دست دهد. دوم آنکه در وضع طبیعی داور مشخص و بی طرفی که قدرت تصمیم گیری در مورد همه اختلافات را به موجب قانون معینی داشته باشد، وجود ندارد. سوم آنکه ، در وضع طبیعی قدرتی وجود ندارد که حکم داور را اجرا کند. بنابراین وضع طبیعی با همه امتیازاتش، وضع مطلوبی برای بشر نیست و از این رو بسی نمی گذرد که افراد از آن کناره می گیرند و به داخل اجتماع قدم می نهند ."(11) خداوندان اندیشه سیاسی- وتی جونز- انتشارات امیرکبیر-چاپ پنجم1380 جلد دوم، قسمت اول ص238تا240

مطالب فوق حاوی نکاتی است که مختصرا در پایین توضیح می دهیم، اما نقد مفصل آن را به بررسی تاریخی قرن نوزدهم (فصل بعدی) وا می گذاریم:

نکته اول در گفته های فوق اینست که، افراد برای حفظ دارایی خود تن به قرارداد اجتماعی و تأسیس قدرت یا حکومت سیاسی می دهند و در مقابل قوانین آن تمکین می کنند و قوانینی که حافظ امنیت، آزادی و اموال آنان در مقابل تجاوز دیگران است را احترام می گذارند. در فصول گذشته ، در چند مقطع تاریخی ، ما شاهد چنین قراردادهائی بوده ایم . اما ، در عین حال دیدیم که در هیچ یک از آنها، چه به علت نداشتن قدرت سیاسی و تشکل طبقاتی و چه به علت محدودیت های قوانین انتخاباتی، توده عوام و بی چیز مردم نقشی نداشته اند. قراردادهائی چون "منشور آزادی" به سال 1215 میلادی میان بارون ها و شوالیه ها از یکطرف و مقام سلطنت از طرف دیگر بسته شد و زارعین دخالتی در تدوین آن نداشتند. هر چند که بعنوان سلاحی در دست مالکین و خرده مالکین برای تحمیل خواسته هایشان به دربار مورد سوء استفاده قرار گرفتند. و یا قرارداد "داد خواست حقوق" به سال 1628میلادی بین پارلمان خرده مالکین و بورژوازی با "چارلز اول" انعقاد گردید ، و دست آخر قرارداد "اعلامیه حقوق" به سال1688 میلادی نیز به همین ترتیب مابین نمایندگان بورژوازی و اشراف جدید با "ویلیام و ماری اورنژ" منعقد گردید و در کلیه این قراردادها، توده عوام دخالت نداشته و "سرشان بی کلاه" ماند.

نکته بعدی که دارای اهمیت بیشتری است، تداوم توهم لیبرالیسم در مورد نقش حکومت و قوانین آن است. تا قبل از ظهور "لیبرالیسم" تمامی متفکران سیاسی به ماهیت طبقاتی حکومت اذعان داشتند. حتی بورژواهای انقلابی و ایدئولوژی "اومانیزم" قرون وسطایی بر روی این مسئله تاکید داشت و هرگز سعی نکرده بود که حکومت را داوری بی طرف میان طبقات معرفی کند. ما نیز در مباحث همین فصل نشان دادیم که "فرد" مورد نظر لیبرالیسم، در حقیقت معرف طبقات خاصی از جامعه است که دارای تملّک خصوصی بوده و در حاکمیت قرار دارند. این توهم لیبرالیسم را از لحاظ فلسفه اجتماعی افشاء ساخته ایم، و از لحاظ تاریخی نیز به آن اشاره کردیم و در ادامه بررسی تاریخ انگلستان در فصل بعدی نیز گواه بیشتری را ارئه خواهیم داد. بر خلاف ادعای لیبرال ها ، حکومت و قوانین حاکمه همواره در دست طبقه مشخصی و برای حراست و تأمین منافع آنها بوده است. در گفته های "لاک" و حواریونش هم گفته شده است که وظیفه حکومت "ایجاد نظم و پاسداری از مالکیت" است.

به هرحال چنین تعریفی از "قرارداد اجتماعی" و "حاکمیت" ، ما را با الگوی اجتماعی لیبرالیسم آشنا می سازد. پدیده " قرارداد اجتماعی" به خصوص از دید "ژان ژاک روسو" ، نقش بسیار مهمی را بازی می کند. در سیستم لیبرالیسم "قرارداد اجتماعی" حلقه اتصال "افراد مجرد" به "جامعه مدنی" و "حاکمیت داور پیشه" است. به این نقل و قول از "روسو" دقت کنید: "اگر مردم هنگامیکه تصمیمات خود را بگیرند که همه افراد بقدر کافی درباره موضوع مورد نظر آگاه باشد، در آن صورت همیشه اراده همگانی از حاصل اختلافات کوچک ناشی می شود و تصمیمات آنان همواره خوب و درست خواهد بود. ولی هنگامیکه دسته ها و حزب ها بتوانند به بهای منافع کل اجتماع تشکیل شوند اراده همگانی به اراده های گروه های مختلف افراد مبدل می شوند، و هر یک از آن اراده ها از نظر اعضای حزب متبوع ، اراده همگانی و از نظر کشور بطور کلی، اراده خصوصی بشمار می رود. دیگر نمی توان گفت: که فقط به تعداد حزب ها و دسته ها، رای دهنده موجود است. هر اندازه که از مقدار اختلافات کاسته شود، نتیجه ای که حاصل می شود دارای عمومیت کمتری است. سرانجام وقتی که یکی از حزب یا دسته ها به قدر کافی قدرت استیلاء بر دیگران را پیدا کند ، دیگر نتیجه ای که بدست میاید حاصل جمع اختلافات کوچک نیست، بلکه فقط یک اختلاف است. هنگامیکه چنین وضعی پیش آید، دیگر اراده همگانی وجود نخواهد داشت و عقیده ای که در این حال پیروز می شود فقط یک عقیده خصوصی است...."(12) خداوندان اندیشه سیاسی -جلد دوم - قسمت دوم - ص359 وص360

پس طبق این "قرارداد" و بقول "روسو", "اراده همگانی" تنها زمانی به عنوان اراده عمومی محسوب می شود که اراده تک تک افراد جامعه باشد. اگرافراد جامعه در مقابل حکومت در احزاب و انجمن ها متشکل باشند و بصورت اجتماع خواسته های خود را در مقابل حکومت مطرح سازند، آنگاه " قرارداد اجتماعی" ی روسو اعتبار خود را از دست می دهد و جامعه به حالت اولیه باز می گردد. بدینصورت، جامعه بدلخواه بورژوازی و حاکمیت او تقسیم شده است. یعنی جامعه ای که تنها تشکل سیاسی و اجتماعی آن حکومت بورژوازی است که از طریق آن قهر طبقاتی به کلیه جامعه اعمال می شود و در مقابل آن هیچ قدرت متشکل دیگری وجود ندارد تا با فساد و تبه کاریهای آن به مقابله برخیزد. حکومت متشکل از یک طرف و افراد منفرد و منزوی در طرف دیگر! افراد جامعه تنها هر چند سال یکبار به نمایندگان بورژوازی و اشراف جدید رای داده و به خانه های شان می روند. بورژوازی و نجبا می مانند و سه قوه حافظ منافع ایشان، یعنی پارلمان یا قوه مقننه، دولت یا قوه مجریه و قوه قضائیه که شامل مجلس لرد ها و کشیش های وابسته به آن می باشند. جالب اینجاست که لیبرال ها – حتی رادیکال ترین جناح آن در عمل و در تاریخ و بخصوص در قرن نوزدهم ، تشکلاتی مانند دو حزب بورژوازی "ویگ" و اشراف جدید "توری" را قابل تحمل دانسته و وجود آنها را منافی "قرارداد اجتماعی" تصور نمی کنند. اما هیچ گونه انجمن و یا اتحادیه ای که بخواهد مردم عامی و طبقه کارگر را متشکل ساخته و به نیروی سیاسی تبدیل سازد ، تحمل نکرده و آنرا مستحق شدیدترین و وحشیانه ترین سرکوب ها می دانند. آن هم توسط "حکومت داور پیشه"!

نتیجه آنکه ، جامعه لیبرالی ، به دلخواه و در جهت حفظ و تحمیل منافع بورژوازی ، به دو بخش تقسیم می گردد: "داراهای متشکل"، قدرتمند و حاکم و "بی چیزان منفرد" و منزوی و ضعیف و محکوم!

 

7. مونتسکیو و الگوی حکومت لیبرالیسم

هنگامیکه "جان لاک" نواقص وضع طبیعی بشر را برشمرد به سه نکته اشاره کرد که مبنای الگوی "لیبرال" از حکومت را شامل می شد. اول اینکه در وضع طبیعی ، قانون جهانشمولی وجود ندارد که بتوان حق را از ناحق تمیز داد. دوم اینکه، در وضع طبیعی داوری بی طرف وجود ندارد که بر مبنای قوانین قضاوت کرده و حق را به حق دار برساند. و با لاخره نیرویی مشروع وجود ندارد که بتواند حکم قانون را اجرا کند. این انتقاداتی بود که بانی لیبرالیسم به وضع طبیعی بشر داشت و برای رفع نواقص آن فلسفه اجتماعی لیبرالیسم را بنا نهاد. اما ، این "جان لاک" نبود که الگوی کامل "حکومت لیبرال" را ارائه داد، بلکه این وظیفه بر دوش "شارل لوئی دوسکنوندا" معروف به "منتسکیو" قرار گرفت.

"منتسکیو" الگوی حکومت لیبرال را در مجموعه "روح القوانین" اینگونه توضیح می دهد: "در هر حکومت، سه قوه وجود دارد: قوه مقننه، مجریه و قضائیه. هر گاه قوای مقننه و مجریه در هم ادغام شود و در اختیار یک شخص و یا گروهی قرار گیرد، دیگر آزادی نمی تواند وجود داشته باشد و نیز اگر قوه قضائیه از قوای مقننه و مجریه منفک نباشد، باز هم وجود آزادی نا ممکن است. چنانچه قوه قضائیه به قوه مقننه بپیوند، زندگی و آزادی فرد در معرض نظارت خودسرانه قرار خواهد گرفت، زیرا در این وضع، قاضی خود قانون گذار هم است. و اگر قوه قضائیه به قوه مجریه ملحق شود، ممکن است قاضی از خود شدت عمل نشان دهد و به حق افراد تجاوز کند. و اگر در کشوری حق اعمال هر سه قوه در اختیار یک فرد و یا یک هیئت (خواه مرکب از نجبا, خواه عوام) قرارگیرد، آن وقت فاتحه همه چیز را باید خواند. قوه مقننه باید در اختیار کل افراد جامعه باشد. ولی چون اجرای این امر در کشورهای بزرگ ممتنع است و در کشورهای کوچک هم موانع بسیاری بر سر راه است، مردم آنچه را که خود نمی توانند درباره اش تصمیم بگیرند و اجرا کنند، به نمایندگان منتخب خویش واگذار می کنند. لازم نیست که اعضای قوه مقننه از میان کل افراد ملت انتخاب شوند، همین قدر که ساکنان نواحی مهم هر کدام یک نماینده از جانب خود انتخاب کنند، کافیست. مهمترین امتیاز نمایندگان این است که می توانند درباره مسائل اجتماعی با هم بحث و تبادل نظر کنند. و این کار از عهده تجمع همه افراد ساخته نیست و همین موضوع یکی از عیوب بزرگ حکومت دمکراسی است. " در اینجا سخنان مونتسکیو را بریده و متذکر می شویم که برای پیامبران لیبرالیسم – بر خلاف ادعاهای اخلاف امروزی شان، کاملاً مشخص بوده که "حکومت نمایندگان مردم بر مردم" ، دمکراسی نیست! بلکه الگوی حکومتی لیبرالی می باشد. برای آنها نیز دمکراسی برابر با حکومت مستقیم مردم بر مردم بوده ، که آن را ایده آل ، اما در جوامع بزرگ نا ممکن می دانستند. اینک به ادامه مباحث او باز می گردیم :

" اشرافیت باید بصورت ارثی باشد، بدان دلیل که اولاً طبیعت آن چنین اقتضاء می کند و ثانیاً این امر موجب می شود که اشراف و نجبا به حفظ امتیازات تباری خود علاقه بیشتری پیدا کنند؛ امتیازاتی که ذاتاً مورد نفرت و غبطه مردم است و از این رو در دولت های آزاد همیشه در معرض خطر قرار دارد. اما دارنده هر قدرت موروثی احتمالا فقط به دنبال منافع خویش خواهد بود و منافع مردم را فراموش خواهد کرد. از این رو در موضوعاتی مانند وضع قوانین مالیات که حفظ منافع یک شخص فقط از راه فساد جامعه اشرافیت ممکن است در امر قانون گذاری جزء امر وتو، نباید به ایشان اختیاری داده شود. قوه مجریه باید در اختیار پادشاه باشد، زیرا از آنجا که این عنصر حکومت به تعلیمات و اقدامات فوری نیازمند است، اداره آن بوسیله یک تن بهتر از چند تن صورت می گیرد. قوه مجریه باید سهمی از قوه مقننه داشته باشد. در غیر اینصورت از امتیاز ویژه خود محروم می شود. این سهم باید شامل حق "وتو" باشد.

اینهاست تشکیلات اساسی حکومت مورد بحث ما، هیئت قانون گذاری از دو قسمت تشکیل یافته است که هر قسمت به وسیله حق "وتو" بر دیگری نظارت می کند. قوه مجریه هر دو قسمت را محدود می کند و به نوبه خود بوسیله آنها محدود می گردد. این سه قوه می توانند از تندروی یکدیگر جلوگیری کنند و به حالت موازنه و سکون در آیند. چون حرکت لازمه حیات بشری است، ناچار ساکن نخواهد ماند و در حرکت خواهند بود، ولی همچنان هماهنگ با یکدیگر. بر خلاف حکومت انگلستان که شرح قانون اساسی آن در بالا گذشت در حکومتهای سلطنتی دیگری که می شناسیم، آزادی وجود ندارد، زیرا غایت شان چنین ایجاب می کند. و تنها هدف آنها افتخارات خود و دولت و حکمران است. این گونه کشورها اگر چه قوای سه گانه را مطابق با نمونه ای که شرحش گذشت تقسیم نکرده اند، ولی توانسته اند در کار تقسیم قوا موفق شوند. از موهبت آزادی سیاسی هم برخوردار شده اند. در هر کشوری که اصل تفکیک قوا صورت نگرفته است، حکومت سلطنتی آن به فساد گراییده و به حکومت استبدادی مبدل شده است." (13) همانجا ص326تا ص 328

باز هم در مورد نقل و قول بالا چند نکته قابل تذکر است. نکته اول از بُعد تاریخی است. تفکیک و تقسیم قوای مربوطه، همانطور که "منتسکیو" مطرح می سازد از سیستم حکومتی انگلستان الگو برداری شده و از اختراعات و ابداعات متفکر خاصی نشأت نگرفته است. ما در طول بررسی تاریخ مبارزه طبقاتی در انگلستان که چگونه پارلمان، یا مجلس اعیان و عوام در بستر مبارزه طبقاتی ، یعنی مبارزهَ متحد خرده مالکین و بورژواها با امتیازات مقام سلطنت و بارون ها ، برای تأمین منافع شان ، شکل گرفت و بوجود آمد. سپس با قدرت یافتن این طبقات در مقابل حکومت مرکزی، از مجلس مشورتی به مجلس قانون گذاری تبدیل شد. این واقعه از قرن سیزدهم تا قرن هفدهم به طول انجامید که نهایتاً در انقلاب 1640 به نفع بورژوازی و خرده مالکین پایان یافت. پس مشخص است که الگوی لیبرالی حکومت، نه از روی منطق و از درون " قراردادی اجتماعی" ، بلکه از درون مبارزه طبقاتی شکل گرفت و در روندی تاریخی به دنیا آمد.

هم چنین قوه قضائیه نیز در قرون متمادی و در اثر مبارزه سلطنت با کلیسا از یک طرف و بارون ها و عوام با سلطنت از طرف دیگر رفته رفته تغییر یافت و آن نیز بالاخره در انقلاب 1640 با اعدام "استرافورد" و "اسقف لاد" به استقلال دست یافت. روند تاریخی استقلال قوه مجریه را نیز، از مقام سلطنت در بخشها و فصول آینده توضیح خواهیم داد. اما باز هم متذکر می شویم که در انقلاب 1640، هنگامیکه رادیکالهای پارلمان حق دخالت در سیاستهای خارجی، تعیین وزرا و فرماندهان نظامی را به دست آوردند و بودجه مملکتی را، به صورت سالیانه در اختیار دربار قرار دادند، تقریبا استقلال قوه مجریه را نیز بدست آورده بودند. پس دوباره تأکید می کنیم که متفکران " لیبرال" تنها توجیه کنند گان واقعیتی بودند که مبارزه طبقاتی در انگلستان و در روندی تاریخی بوجود آورده بود و بر خلاف باور و تبلیغ هواداران شان، حاصل تراوش ذهن نوابغ و "تمرین دمکراسی"(!) نبوده است.

به هر حال ایدئولوژی لیبرالیسم بنا بر مقتضیات طبقه بورژوا و مصالحه کشاندن طبقات فرودست با حاکمیت جدید ، زاده شد. تأ ثیرات این ایدئولوژی ، همراه با دیگر اشکال مبارزه طبقاتی را در فصول بعدی دنبال خواهیم کرد.

پایان فصل سوم




 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.