آخرین فرصت برای همه/الاهه بقراط
20 مهر 1386
جمهوری اسلامی سالهاست پشتیبانی ملی و مردمی را به مثابه مهمترین عنصر حاکمیت ملی از دست داده است. از همین رو مردم سرگشته، جستجوگر و پرسان به دنبال نیرویی می‌گردند که از آن پشتیبانی کنند. این همان فضای منعطف و خالیست که می‌تواند توسط نیروهای ملی، دمکرات و مستقل پر شود. لیکن این فضا بدون یک رهبری هدفمند و بی پروا هرگز پر نخواهد شد. ردای رهبری دست کسی نیست که بتوان آن را گرفت و بر دوش کسی نهاد. رهبران سیاسی، چه مثبت و چه منفی، همواره خود را تحمیل کرده و به عنوان رهبر به دیگران قبولانده‌اند. در این میان، نه تنها جامعه جهانی بلکه جمهوری اسلامی نیز یک اپوزیسیون متشکل ایرانی در برابر خود ندارد تا بتوان انتظار داشت که به فشارهای آن تن دهد.
*****

کیهان لندن/ 11 اکتبر 07
الاهه بقراط
www.alefbe.com
www.elahe.de

آخرین فرصت برای همه
عزراییل رفت جان مردی را بستاند. مرد به دست و پا افتاد که مدتی به من فرصت بده تا کارهای خود را سر و سامان دهم. عزراییل پذیرفت و شش ماه به مرد فرصت داد. پس از شش ماه به سراغ او رفت. مرد باز بهانه آورد که چرا با نشانه‌ای مرا خبر نکردی تا خود را آماده کنم. عزراییل از کوره در رفت و گفت: مرتیکه، همان شش ماه پیش پدرت مرد. بعد خواهرت مرد. چهار ماه پیش عمویت مرد. دو سه روز پیش هم همسایه‌ات افتاد و مرد. باز هم از من نشانه می‌خواهی؟!
حال حکایت نه تنها جمهوری اسلامی بلکه منتقدان و مخالفانش نیز هست. البرادعی که نقش فرشته مرگ را بازی می‌کند پس از اینکه تا ماه نوامبر به رژیم ایران فرصت داد و توانست همین فرصت را در شورای امنیت نیز به دست آورد، با صراحتی بی‌سابقه اعلام کرد این آخرین فرصت جمهوری اسلامی برای از میان برداشتن ابهام در مورد برنامه‌های اتمی‌اش است. این فرصت اما آخرین فرصت اپوزیسیون دمکرات جمهوری اسلامی نیز هست!
 

 


مرزهای مداخله
اگر از نشانه‌های بارزی مانند افغانستان و عراق و فرصت‌هایی که در طول چهار سال «گفتگو» و «دیپلماسی» تکرار شدند بگذریم، در یک سال گذشته نشانه‌هایی مانند تصویب دو قطعنامه 1737 و 1747 در شورای امنیت، دستگیری چهار فرمانده سپاه پاسداران در عراق و تخلیه اطلاعاتی آنها، کشف و اعلام تسلیحاتی که از سوی جمهوری اسلامی به افغانستان وعراق سرازیر می‌شود، قرار گرفتن سپاه پاسداران در لیست سازمان‌های تروریستی، صراحت سیاستمداران جهان درباره جنگ و مهم‌تر از همه آرایش نظامی پیرامون ایران و اخیرا اعلام کاهش شمار سربازان آمریکایی و انگلیسی در عراق که پیش از آنکه سبب شادی جمهوری اسلامی شود، باید آنها را نگران سازد، همگی نشانه‌هایی هستند که آخرین فرصت را به جمهوری اسلامی و اپوزیسیونش یادآوری می‌کنند.
در این میان زمامداران جمهوری اسلامی باید یک بار برای همیشه تکلیف خود را روشن کنند آیا منافع ایران را ترجیح می‌دهند یا منافع خودشان را که نهایتا به این یا آن شکل رفتنی هستند. رهبران اپوزیسیون و شخصیت‌های سیاسی ایران، از چپ و راست تا جمهوری‌خواه و مشروطه طلب نیز باید یک بار برای همیشه تکلیف خود را روشن کنند آیا منافع ایران را ترجیح می‌دهند یا منافع گروهی خودشان را، که اگر آخرین فرصت از دست رود، در بهترین حالت یا نقشی بازی نخواهند کرد و یا بار سنگین «خیانت» را باید بر دوش کشند. خیانت تنها عمل به اقدامی خطا یا خیانت‌آمیز نیست. گاه بی عملی، رکود و چوب لای چرخ گذاشتن خیانت است.
هنگامی که روز 26 سپتامبر طرح غیرالزامی تقسیم عراق به سه منطقه سنی، شیعه و کرد به پیشنهاد سناتور جوزف بایدن، سناتور دمکرات، با بیش از سه برابر رأی موافق در برابر آرای مخالف در سنای آمریکا به تصویب رسید، تلاش کردم خود را جای عراقیها بگذارم. گذشته از آنکه چنین تقسیم‌بندی بی بنیادی بر اساس مذهب و قوم جز تخم تفرقه و نفاق بین یک ملت نخواهد پراکند، این پرسش پیش می‌آید که کردهای سنی یا سنیان کرد و یا تکلیف کردهایی که مرام و مذهبی دیگر دارند، چه خواهد شد؟ پیروان مذاهب دیگر و اقوامی که به شکل اقلیت‌های مذهبی و قومی از سالیان پیش در سراسر عراق پراکنده‌اند، چه خواهند کرد؟ تکلیف و تقسیم «نفت» چه خواهد شد؟!
این آن بخشی است که خود عراقیها باید به آن بپردازند و اگر می‌خواهند ملتی یکپارچه بمانند، باید هر چه زودتر برای شکل‌گیری یک حاکمیت ملی، مستقل و دمکرات بجنبند وگرنه دیگران چیزی از آنها باقی نخواهند گذاشت. مهم این است که تلنبه‌های نفت شب و روز کار کنند. سنی و شیعه و کرد بودن کسی که این مهم را تضمین می‌کند و یا تقسیم عراق، حتی به قطعات کوچکتر، اصلا مهم نیست.
لیکن آن بخشی که به احساسات انسانی، ملی و آزادیخواهانه باز می‌گردد و از مرزهای عراق فراتر رفته و حتی در خود آمریکا با تبلیغات به شدت میهن‌پرستانه (پاتریوتیسم) گره می‌خورد، این است که چرا سناتورهای آمریکایی باید درباره سرنوشت کشوری طرح و قطعنامه‌ای صادر کنند که دامنه آن بسی فراتر از پیامدهای سیاسی، اقتصادی و جغرافیایی است؟!
این پذیرفتنی است که امروز آنچه درون مرزهای کشورها می‌گذرد، دیگر یک مسئله داخلی و مبتنی بر «چهاردیواری، اختیاری» نیست. مسئله انرژی، سرنوشت خاورمیانه را با اروپا و آمریکا پیوند داده است به ویژه آنکه این غرب بود که این انرژی را کشف کرد و ابزار و وسایل بهره‌برداری از آن را تا به امروز در اختیار اهالی خاورمیانه قرار داده است. بگذریم از اینکه بدون خریداران غربی و حرص پایان‌ناپذیر تولید و مصرف، نفت خاورمیانه روی دست زمامدارانش خواهد ماند. ولی مرزهای سود و زیان منطقه و جامعه بین‌المللی، مرزهای حاکمیت ملی و دخالت در امور داخلی دیگران کجاست؟ مخدوش شدن این مرزهاست که زمامداران جمهوری اسلامی را به زیر پا نهادن حقوق شهروندی به خشن‌ترین شکل ممکن از جمله دفاع آشکار از سنگسار به مثابه نوعی مجازات عادلانه تشویق می‌کند و گاه نیز آنها را به واکنش‌های ابلهانه می‌کشاند. مثلا وقتی قرار گرفتن سپاه پاسداران در لیست سازمان‌های تروریستی مطرح می‌شود، نمایندگان مجلس اسلامی در ایران اعلام می‌کنند که آنها نیز وزارت دفاع یا ارتش آمریکا را در لیست سازمان‌های تروریستی قرار می‌دهند! غافل از اینکه آن یک را جهان جدی می‌گیرد و این یک را فقط می‌توان به آن خندید.

دامنه پشتیبانی
به آن احساسات ملی و میهن‌دوستانه اما، که نه مسئله عراق بلکه مضمون فکری هر انسانی است که دل در گرو میهن دارد، تنها یک چیز می‌تواند پاسخ خشنودکننده بدهد: برخورداری از یک حاکمیت ملی مقتدر که بتواند دولت‌های مستقل، ملی و دمکرات را برای پاسخگویی و داد و ستد با جامعه جهانی ارائه کند. دولت‌‌هایی توانمند و کارشناس که ضمن برقراری روابط دوستانه با همه کشورهای منطقه و جهان بتوانند مرزهای امور داخلی و مسائل بین‌المللی را بطور روشن و شفاف ترسیم کنند. دولت‌هایی که بتوانند با حفظ امنیت داخلی خود، در حفظ امنیت منطقه و جهان مشارکت ورزند نه اینکه مانند دولت‌های افغانستان و عراق با وجود پشتیبانی نیروهای سازمان ملل و ارتش کشورهای غربی هنوز نتوانند روی پای خود بایستند و نتوانند در برابر آشوبهای داخلی از سوی تروریستهای اسلامی واکنش مؤثر نشان دهند. کمبود این دو کشور اساسا چیزی جز دولت‌های مستقل، ملی و دمکرات نیست. دولتهایی که زمامدارانش یا به کشورهای غربی یا به رژیم‌های منطقه وابسته نباشند.
ایرانیان اما در صد سال گذشته دو انقلاب، یکی رو به آینده و دیگری رو به گذشته، را پشت سر نهاده‌اند. مفهوم وابستگی و استقلال را در افراطی‌ترین شکل آن تجربه کرده‌اند و تاوانش را پس داده و می‌دهند. جنبش کارگری در هیچ کشور منطقه مانند ایران قوی نبوده و نیست. هیچ کشوری در منطقه مشابه جنبش دانشجویی ایران را در تاریخ معاصر خود ثبت نکرده است. جنبش زنان ایران نه تنها در میان کشورهای همسایه بلکه در جهان کم‌همتاست. جنبش جوانان ایران که با لباس، آرایش، موسیقی و عشق به شرایط حاکم اعتراض می‌کنند تا کنون در هیچ کشوری وجود نداشته است. ایران دارای یک جامعه مدنی قوی است که چون آتش زیر خاکستر با هر نسیم می‌دمد و شعله می‌کشد.
پشتیبانی ملی و مردمی بر اساس این جامعه مدنی عنصر مهم و پایدار حاکمیت ملی است. این پشتیبانی را جمهوری اسلامی سالهاست از دست داده است. از همین رو مردم سرگشته، جستجوگر و پرسان به دنبال نیرویی می‌گردند که از آن پشتیبانی کنند. این همان فضای منعطف و خالیست که می‌تواند توسط نیروهای ملی، دمکرات و مستقل (مستقل هم از خودکامگان داخلی و هم از نیروهای خارجی) پر شود. لیکن این فضا بدون یک رهبری هدفمند و بی پروا هرگز پر نخواهد شد. ردای رهبری دست کسی نیست که بتوان آن را گرفت و بر دوش کسی نهاد. رهبران سیاسی، چه مثبت و چه منفی، همواره خود را تحمیل کرده و به عنوان رهبر به دیگران قبولانده‌اند. در این میان، نه تنها جامعه جهانی بلکه جمهوری اسلامی نیز یک اپوزیسیون متشکل ایرانی در برابر خود ندارد تا بتوان انتظار داشت که به فشارهای آن تن دهد. از همین رو سودجویانه تلاش می‌کند بطور فردی و توطئه‌گرانه به یارگیری در میان مخالفان خود بپردازد.
من پیش از این هم نوشته‌ام کسانی از جمهوری‌خواهان و مشروطه‌طلبان که انتظار دارند رضا پهلوی کنش سیاسی نداشته باشد، از او توقع دارند نقش پادشاه مشروطه را، آن هم در اپوزیسیون و بدون قدرت، بازی کند! یعنی پیشاپیش او را به عنوان پادشاه پذیرفته‌اند. حال آنکه او در این شرایط می‌تواند نقش رشته‌ای را بازی کند که حلقه‌های پراکنده را به هم وصل می‌کند. آنچه باید سبب نگرانی ایرانیان شود، نه شکل نظام آینده، بلکه مضمون آن است. فراموش نکنیم که آیت‌الله خمینی بنیانگذار نظامی به نام «جمهوری اسلامی» بود که اگر چه نهاد ریاست جمهوری در آن وجود دارد لیکن یک حکومت خودکامه مبتنی بر فاشیسم دینی است که آپارتاید و جداسازی فراگیر (جنسی، سنی، نژادی، قومی، دینی، صنفی، طبقاتی) ویژگی منحصر به فرد آن است که در هیچ رژیم فاشیستی و مبتنی بر آپارتاید سابقه ندارد. او نیز مانند هر رهبری دیگری خود را هم به مردم و هم به جامعه جهانی قبولاند. رهبری هیچ جنبشی به کسی هدیه نمی‌شود و یا از کسی برای پذیرفتن رهبری دعوت نمی‌کنند. رضا پهلوی اگر فعال، بی پروا و با برنامه‌ای روشن به میدان نیاید و شانه از زیر بار مسئولیت کنونی خالی کند، نمی‌تواند در آینده ایران نقشی داشته باشد. و این در حالیست که اگر او به مثابه سخنگو و نماد یک ایران مستقل و دمکرات بار این مسئولیت سنگین را بر دوش کشد، در آینده، چه پادشاه مشروطه شود و چه بنیانگذار جمهوری ایران، در هر دو صورت، برنده و پیروز تاریخ و ملت خواهد بود. در غیر این صورت، باید منتظر شرایطی مانند افغانستان و عراق ماند چرا که نیروهای به اصطلاح سیاسی لاقیدانه و بدون مسئولیت، از هم اکنون دو صف معین را پذیرفته و بین آن دو تقسیم شده و خواهند شد و مردم در آن فضای خالی، بین این نیروها دست و پا خواهند زد و قربانی تروریسمی خواهند شد که این دو صف خواه ناخواه بر آنها تحمیل خواهند کرد.
03 اکتبر 07

 

 

 

 

آخرین مطالب



 

© Copyright 2007 Political Articles. All rights reserved

No material from the Power and Interest News Report may be republished in any form without written permission.